تبليغاتX
صفای بهبهان

فردا روز بعثت آخرین پیام آور الهی است نمی دانم چرا بی اختیار یاد فیلم محمد رسول الله افتادم، فیلمی که در ابتدای نوجوانی همراه با دوست شهیدم یعنی شهید علیرضا صدیقی در سینما "شهر فرنگ "بهبهان به تماشایش نشستیم . ساعت 12 شب مادر و خواهرم نگران پشت در سینما منتظر من بودند و از آنجا تا منزل مدام مرا دعوا کردند که چرا تا این وقت شب به خانه نرفته ام!

"پیام" یا" محمد رسول الله" فیلمی است برای همیشه تاریخ به کارگردانی زنده یاد مصطفی عقاد با بازی تأثیر گذار آنتونی کوئین و ایرنه پاپاس ـ البته بحث من نه این فیلم زیبا و نه داستانش و نه بازیگرانش است، بحث من در مورد سینما در بهبهان است.آن هم نه تعطیلی تنها سینمای شهر که آن بحثی مفصل و جداست.

فکر می کنم 2 یا 3 سال پیش بود که به صورت اتفاقی برادر یکی از دوستان سینمایی خود را در مغازه اش دیدم می دانستم که از آن سینماروهای حرفه ای بهبهان است، ساعتی با او به گفت و گو نشستم و دیالوگ های خودمانی که با او داشتم بر روی کاغذ پاره هایی که در مغازه اش بود را یادداشت کردم. چند روز پیش این کاغذ پاره ها را دیدم و به زحمت توانستم بخشی از این دیالوگ ها را مرتب کنم، اگرچه از « پرویز تراز » قول گرفتم روزی با او گفت و گویی مفصل خواهم داشت اما پس از گذشت حدود 3 سال چون بهبهان نیستم موفق به انجام این گفت و گو نشدم. برای همین ترسیدم فرصت آن میسر نشود پس فعلاً به همان مقدار دیالوگ بسنده می کنم تا حداقل اطلاعات جالبی به مخاطبان خود داده باشم.

ضمناً همان سال موفق شدم قبل از  نماز مغرب در مسجد بردی گفت و گویی را با شاشا آپاراتچی خاطره انگیزه سینما شهر فرنگ داشته باشم که متأسفانه متن این گفت و گو را فعلاً گم کرده ام! امیدوارم پیدا شود که آن نیز گفت و گویی خواندنی است که ما را به خاطرات می برد.

پرویز علاقه توبه سینما و حفظ خاطراتی که داری خیلی عجیب است، از کی به سینما رفتی؟

از سال 45 همراه با پدرم سینما می رفتم، اما از سال 48 خودم تنها می رفتم یعنی از 8 سالگی، لذا بعید می دانم در بهبهان کسی به اندازه من سینما رفته باشد.

 بعدها به آبادان رفتی وضعیت سینما در آبادان چطور بود؟

آبادان 18 سینما داشت، گاهی روزی 6 فیلم می دیدم به هر حال آبادان یک شهر نفت خیز بود و انگلیسی ها در توسعه فیلم و سینمای آبادان مؤثر بودند نه آنها که حتی مهاجرین داخلی که برای کار به آبادان آمده بودند.

 من 2 سینمای آریا و شهر فرنگ را به خوبی یاد دارم شما کدام سینما بیشتر می رفتی؟

هر دو ، شهر فرنگ البته بعد از آریا آمد و با فیلم Goldfinger (مرد پنجه طلایی) افتتاح شد. فیلمی که شون کانری آن را بازی می کرد.

- فیلم بعدی این سینما چی به خاطر می آوری؟

بله بابا شمل به کارگردانی مرحوم علی حاتمی.

- و سومین؟

حیدرِ فریدون ژورک با بازی بیک ایمانوردی،فروزان و بهمن مفید

به نظرم ادامه ندهم بهتر است ماشاا... حافظه خوبی داری اما یک سئوال دیگر دارم قیمت بلیط ها یادت می آید؟

بله سال 48 قیمت 10 و 15 ریال بود و من در تابستان ها بامیه فروشی و آلاسکا فروشی می کردم تا پول سینما رفتن را جور کنم.

- قیمت بلیط در سینما شهر فرنگ چند بود؟

شهر فرنگ از 15 ریالی، 20 و 25 ریالی شروع کرد. حتی یادم می آید سال 54 با فیلم « مردی در آتش » ساخته نادر قانع بلیط سینما شد 30 و 50 ریال.

- به عنوان یک سینما روی حرفه ای فیلم های پر فروش آن سال ها را به خاطر می آوری؟

دقیقاً در دهه 40 فیلم های فردین و بیک فروش بالایی داشت اما در دهه 50 فیلم های رزمی و وسترن و البته باز هم بیک فروش زیادی داشت.

- چه فیلمی را در آن مقطع بیشتر دیدی؟

فیلم « پهلوان مفرد » ساخته « امان منطقی » را 10 بار بیشتر دیدم.

 و فیلم خارجی مورد علاقه است؟

در مقطعی که مورد نظر شما است، فیلم « باراباس » را چند بار دیدم، اصولاً در بهبهان آنتونی کوئین، آلون دلون، چارلز برانسون و جان وین طرفداران زیادی داشتند البته برت لنکستر و مارلون براندو نیز خیلی طرفدار داشتند.

- اگر اشتباه نکنم یکی از فیلم های پرفروش آن مقطع نیز « آفتاب سرخ » بود.

بله، دوبله خوب آفتاب سرخ یکی از دلایل فروش فیلم بود، همچنین محبوبیت چارلز برانسون و آلون دلون.

- پرویز نوع تبلیغات فیلم ها را نیز به یاد می آوری؟

در دهه 40 « شاشا » گاری 3 چرخه ای داشت که وسیله تبلیغاتی خیلی خوبی بود.

فیلم های اکران نوروزی  چه ؟ آنها را به خاطر می آوری؟

کاملاً ! عید نوروز سینما زیاد شلوغ می شد، اغلب هم فیلم های بیک را برنامه نوروزی سینماها قرار می دادند. فیلم نوروز سینما در سال 52 در بهبهان « مظفر » بود، نوروز 53 « کج کلاه خان »  نوروز 54 «  آقا مهدی وارد می شود » نوروز 55 « چشم انتظار » نوروز 56 هیولا و نوروز 57 « یکی خوش صدا، یکی خوش دست ». همگی فیلم های بیک بود، البته به غیر از « آقا مهدی وارد می شود» ساخته فریدون ژورک کارگردانی که آثار تجاری و پرفروش خوبی داشت.

پرویز واقعا بهبهانی ها اهل سینما بودند؟

واقعاً بودند! توجه داشته باشید که سینما آریا در سال 32 زمان مصدق و حتی قبل از دهه 30 در بهبهان رونق داشته و سالن های نمایش تابستانه و زمستانه داشته است. واقعاً می گویم مردم بهبهان خیلی سینما دوست بودند. البته مهاجرین ساکن بهبهان هم بودند که خانوادگی سینما می رفتند.

- و حالا از تعطیلی تنها سینما ی شهرمان چه حسی داری؟

- به عنوان کسی که یک عمر سینما رو حرفه ای بوده ام وقتی می بینم تنها سینمای بهبهان تعطیل شده اشک در چشمانم جمع می شود.

در یک مقطعی نیز سینماهای بهبهان تعطیل بود اما در سالن بعثت روابط عمومی سپاه فیلم های خوبی نمایش دادند.

بله ، در شیر و خورشید سینما رفتم اما بعد تعطیل شد چرا که امکانات و خدمات آن ضعیف بود و از مرکز شهر نیز دور ـ البته همانگونه که شما گفتید  پس از انقلاب در سال های 66 یا 67 با فیلم های مخملباف شروع به کار کرد که البته پس از مدتی باز هم تعطیل شد.

فیلم های پر بیننده سال های اول انقلاب را نیز به خاطر دارید؟

بله نبرد الجزیره، محمد رسول الله و چند فیلم رزمی که فروش فوق العاده ای در سال های ابتدایی انقلاب داشتند. فیلمی هم مثل مدرسه ضد جاسوسی که فروش بسیار بالایی داشت به صورتی 2 تا 3 روز بلیط آن را نمی توانستی تهیه کنی.

 متاسفانه بخش های مهم و ذی قیمتی از این دیالوگ خودمانی را که می توانست هم برای خیلی ها نوستالژی باشد و هم برای پژوهشگران قابل اهمیت ،نتوانستم پیدا کنم اما "پرویز تراز" مغازه خوار بار فروشی در خیابان شهید آصفی بعد از مسجد باب اله (نزدیک سرخط) دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:47  توسط فرزاد صدری  | 

عبدالجبار كاكایی در وبلاگش «سال‌های تاكنون» نوشته است: «این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن‌های تکیده در لباس‌های خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ. این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود.از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه‌هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهای‌شان بالید و کم‌کم بزرگ شد.با گریه‌هایشان گریستم و با خنده‌هایشان خندیدم. و امروز کنار من بودی و بی‌گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت‌زده من سیلی خوردی در بی‌پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی‌گناه سیلی خوردی از حشره‌ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم. و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی‌شد.
پسرم
به تن‌های تکیده‌ای که در لباس من سال‌های پیش جنگیدند شک نکن. به قهرمانان قصه‌های من شک نکن. به رودخانه‌های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن‌های مجروح تنگه چذابه شک نکن به بدن‌های خاک آلود دشت‌های مهران شک نکن فقط به حشره‌ای شک کن که در لباس من خزیده بود.»

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:57  توسط فرزاد صدری  | 

یک نهج البلاغه پژوه گفت: امیرالمؤمنین (ع) انسان را موجودی چند بعدی پیچیده و دارای استعدادهای نامحدود و روح به گسترش می داند و از او 2 چیز می خواهد: 1- شناخت 2- عمل
استاد محمد مهدی جعفری در گفت و گو با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه فارس افزود:شناخت جان و جهان و جان آفرین عمل کردن در آن مرزها به جهان برون و درون به منظور شکوفا کردن و ابراز و اظهار آن استعدادها درباره انسان را امیرالمؤمنین (ع) می فرماید:« انه لیس لانفسکم ثمنا الا الجنه فلا تبیعوها الا بها»؛ وجود شما قیمتی ندارد جز به اندازه بهشت آن را جز در برابر بهشت نفروشید».
و یا در جایی دیگر می فرمایند:نابود شد شخصی که ارزش خود را نشناخته است.
این استاد دانشگاه یادآور شد:امیرالمؤمنین در ساحت انسان به عنوان موجودی دارای خرد و اندیشه و اراده قائل به آزادی او است و در ساحت جامعه به عنوان مجموعه ای از همان انسان ها که حقوق و تکالیفی بر یکدیگر دارند قائل به نظارت و سختگیری است اما. به مالک اشتر سفارش می کند که چون در مصر می روی مردم یا برادر دینی تو هستند و یا انسانی همانند تو در آفرینش ، لذا باید به هر دو دسته به یک چشم نگاه کنی و مشروعیت حکومت و مدیریت را از مردم می داند چنانچه خود در خطبه سوم نهج البلاغه می فرماید: « لولا حضور الاحاضر و قیام الحجته بوجود الناصر؛ اگر مردم برای بیعت کردن با من حاضر نمی شدند و با اعلام یاری و طرفداری از من حجت بر من تمام نمی شد، مسئولیت خلافت را باز هم نمی پذیرفتم». بنابراین ایشان علت پذیرش خلافت را حاضر شدن مردم در صحنه و اعلام یاری و طرفداری از او اعلام می کند.
دکتر جعفری در پایان گفت: می دانیم که امیر المومنین در برابر گروهی ساده اندیش و فریب خورده به نام خوارج بسیار کوتاه می آمد و به آنان آزادی بیان و آزادی تجمع و امنیت اجتماعی داده بود اما در برابر کسانی که می خواستند مال مردم بخورند و حق مردم را ضایع کنند کوچکترین سازشی نمی کرد و به شدت با آنان روبرو می شد.

گفت و گو از فرزاد صدری

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 14:38  توسط فرزاد صدری  | 

مشركان قريش از عمار ياسر كه پدر و مادرش را با شكنجه پيش رويش كشته بودند، مي‌خواستند براي رهايي يكي از سه امر زير را انجام دهد:
1 – ناسزا گفتن به پيامبر خدا (ص)
2 – بيزاري جستن از دين اسلام
3 – برگشت به پرستش بتان
عمار ياسر صحابي جليل‌القدر پيامبر خدا و پرچمدار اميرالمومنين علي عليه‌السلام به پيامبر(ص) عرضه داشت:
ابوجهل رئيس مشركان از من دست برنداشت تا مجبور شدم بر اثر فشار شكنجه از بتان به نيكي ياد كنم و از تو پيامبر خدا (ص) به بدي نام ببرم!
پيامبر(ص) فرمود: دلت در چه حالي است؟
عمار گفت: دلم پر از ايمان و اطمينان است.
پيامبر (ص) فرمود: اگر دوباره تو را به اين كار دعوت كردند، همان كار را انجام بده! سپس آيه‌اي در وصف عمار نازل شد: اگر كسي به خدا ايمان آورده از روي اجبار كفر ورزد ولي دلش به ايمان مطمئن باشد، [جاي نگراني نيست.]
*استاد دانشگاه تربيت مدرس

صادق آيينه‌وند*

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:21  توسط فرزاد صدری  | 

ساعت کمی بیش از 6 صبح روز 14 خرداد 1368 است که پسر عمه پدری مرا از خواب بیدار می کند.

بلند می شوم، پسر عمه با چشمانی اشکبار می گوید بدبخت شدیم فرزاد، بدبخت! من که زمان زیادی از نماز صبح نگذشته بود خوابیده بودم همچنان با چشمانی خواب آلود سئوال کردم چه خبر شده پسر عمه! و او به پخش قرائت قرآن از مسجد جامع نارمک اشاره می کند و می گوید، مسجد هیچ وقت این وقت صبح قرآن نمی گذاشت آیا معنایی جز این دارد که امام و پدر امت از دنیا رفته است؟ یتیم شدیم فرزاد یتیم!

نمی خواهم باور کنم، او و خود را دلداری می دهم که الآن چند شب است رادیو، تلویزیون، مساجد و همه مردم دارند دعا می خوانند، برای سلامتی امام امت! پاسخ می شنوم آری دعا می خوانند اما از ابتدای صبح از بلندگوی مسجد قرآن پخش نمی کنند!

با این جمله قلبم ریخت! یک لحظه تصویر ورود امام را که از تلویزیون بِلِرومبلی خانه مان در سال 57 پخش شد را از ذهنم مرور می کنم، جمعیت زیادی که با شور و شوق به استقبال او آمده بودند را نیز از ذهن می گذرانم به خصوص سیل اشک های جوانان را... و حالا فقط یک دهه از ورود او به ایران گذشته، یعنی باید باور کنم؟ جنگ تازه پایان یافته و دورانی را می گذرانیم که بیش از همیشه به وجود نازنین امام احتیاج داریم.... به پسرعمه می گویم چه کسی گفته تلاوت قران نشانه ارتحال است، خنده تلخی می کند و می گوید :هنوز فرهنگ جامعه شیعی ایران بدانجا نرسیده که قرآن را به عنوان کلام وحی پخش کنیم، که قرآن را برای خداشناسی تلاوت کنیم که قرآن را برای تدبر و عبرت بخوانیم که... جملات او هنوز پایان نیافته بود که حیاتی، گوینده رادیو با صدایی بغض آلود گفت "روح بلند پیشوای مسلمانان جهان به ملکوت اعلی پیوست..."

پسرعمه ناگهان خود را به آغوش من انداخت و چون کودکی، بلند بلند گریست، بغض من هم تاب نیاورد و با صدایی بلند گریستم و این گریه نه فقط آن یک هفته وحشتناکی که همراه میلیون ها ایرانی کیلومترها پیاده روی می کردیم تا در کنار مرقد او عزاداری کنیم ادامه داشت، که هنوز هم ادامه دارد.

امام که رفت، یار همیشگی و فرزند دلبند او نیز طاقت نیاورد و به دیدار او شتافت، شاید از همان روزها بود که خمینی زدایی نیز شروع شد! یاران  و نزدیکان امام روز به روز محدودتر می شدند و فعالیت آنها کمرنگ تر.

مبارزه با راه و اندیشه امام توسط عده ای صورت گرفت که شعار ذوب در ولایت می دادند و در هر کلام و رفتار خود سعی بر حمله به نزدیک ترین یاران امام را داشتند.

سال های سختی بود که ناگهان « فرزند فاضل متدین و با تقوای امام » در دوم خرداد 76 پیروز انتخابات ریاست جمهوری شد. با انتخاب این فرزند متدین و با تقوای امام حملات به اندیشه آن پیر فرزانه و آرمان های او شدت بیشتری یافت، 8 سال پر از بحران و تلاطم گذشت و در انتخابات ریاست جمهوری فردی انتخاب شد که یار دیرینه و قدیمی امام رقیب او بود، هاشمی رفسنجانی که معروف است هر وقت از جبهه بر می گشت امام برای او گوسفند قربانی می کرد مورد شدیدترین تهاجم ها قرار گرفت تا به مردم ایران القاء کنند یاران نزدیک امام جزو مفسدان اقتصادی هستند! و البته این دردانه امام بود که صبوری پیشه کرد تا شاید نظام و آرمان های بلند امام آسیب نبیند.

 4 سال گذشت و داستان تخریب ها این بار علاوه بر هاشمی، دامن نخست وزیر محبوب امام را نیز گرفت، تا جایی که صبح روز رأی گیری عده ای مأمور شده بودند تا در صف های طویل جنوب شهر به مردم بگویند « موسوی اگر بیاید روسری را از سر دخترهایتان بر می دارد، موسوی اگر بیاید دخترهایتان.....» همه این حوادث و نیز اتفاقات پس از انتخابات را که مرور می کنم بیش از همیشه معنای این جمله پسر عمه را در صبح روز 14 خرداد درک می کنم که خطاب به من گفت: یتیم شدیم یتیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:12  توسط فرزاد صدری  |