تبليغاتX
صفای بهبهان

شعری که در ادامه تقدیم شما می شود شعری زیبا در باره گذشته و فردای ایران است که دوست فرهیخته و ارجمندم در سال 72 به اینجانب تقدیم کرد .

 وی که شاید اجازه نداشته باشم نام او را ببرم  از همشهریان روشنفکر  است که برادر سه شهید می باشد  و  هم اکنون مشغول نگارش تز دکترای خود در رشته تاریخ است.

وی تا  اکنون علی رغم پیشنهادات مختلف دانشگاه های مختلف کشور از جمله دانشگاه شیراز  ترجیح داده است در شهر خود تدریس کند.

شعری برای تو

هین بخوان با من که فصل خواندن است
هین بخوان با من که جام دل شکست
با من از شرح شب هجران بگو
از شب دیجور قوم بی تپش
از صفای ده نشینان غریب
از هبوط آدم خاطی شده
از عروج عشق در وقت سحر
از خداوندان قوم بی خدا
ما گرفتار خدایان بوده ایم
کوچه ما آن ور آفاق بود
هر کسی نامی به نام ما فزود
هر کسی آمد دروغی تازه گفت
هر کسی آمد درفشی برگرفت
هر کسی آمد سکوتی را شکست
هر کسی با ناکسی همیار شد
ما و این خیل عظیم ناکسان
بر رخ ما زردی پاییز ماند
خاک ما شد عرصه تیمور لنگ
روزگاری روح شادی داشتیم
ملتی بودیم لبریز از سئوال
سینه ها سرریز شعر و مثنوی
کفر ما همبازی ایمان ما
روزگاری جان، سفیر عشق بود
فصل ما فصل بهار سبزه بود
سبزه ها پاییز را نشناختند
مشت خاکی ماند از سبزینه ها

هین بخوان با من که فصل خواندن است
هین بخوان با من که جام دل شکست
با من از امروز و از فردا بگو
ای صفای صبح نیشابور من
ای نگاهت صد کتاب عاشقی
ای اهورا دیده مزدائی شده
شمع من، خورشید من، فانوس من
ماه تو، آئینه تو، خورشید تو
ساقیا پیمانه ات لبریز باد
از نگاهت ساقیا خون می چکد
ساقیا گشتی بزن، جامی بده
بشنو از نی، بشنو از نی کافی است
نی مباش و از جدائیها مگوی
ساقیا مستم بجام چشم تو
ساقیا با من جفاکاری بس است
دیدن رویت شب عید من است
بوی پرهای قنادی می دهی
بوی یأس سربزیر نا امید
آی ساقی عشق تو نان من است
آی ساقی عشق داغم کرده است
عشقبازی چیست؟ یک درد بزرگ
عشق یعنی موسی بی رنگ و ریب
عشق یعنی لذت صافی شده
عشق احساسی فرا مرز شعور
آه، اما عشق درد بودن است
بودنِ با درد بودن مشکل است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل تخم واژه ها افشاندن است
عقده خاموشی باطل شکست
از شکست جلوه های جان بگو
از طلوع صبح عصر کشمکش
از خدایی صورتان بی فریب
آدم اما با خدا قاطی شده
از دعای مردم عصر حجر
از غریب افتادگان آشنا
پاسبان پارسایان بوده ایم
خانه ما بر سر میثاق بود
خرده آهنگی برای ما سرود
شعر بی رنگ و فروغی تازه گفت
بیرقی برساخت، نقشی برگرفت
باز خود بر منبر پیشین نشست
بر سپاه برّه ها سردار شد
ما و این مرده خوری کرکسان
جای زخم خنجر چنگیز ماند
عقل ما در پنجه قوم فرنگ
مولوی های زیادی داشتیم
عقل هایی رفته تا مرز کمال
کینه گاه ظلم قوم غزنوی
از ابوذر تا ابوریحان ما
عقل برّه سر به زیر عشق بود
فصل خوابیدن کنار سبزه بود
خنجر چنگیز را نشناختند
سرد شد آه درون سینه ها

فصل تخم واژه ها افشاندن است
عقده خاموشی باطل شکست
از کرامت های ناپیدا بگو
ای نوای مهر در ماهور من
ای حضورت فتح باب عاشقی
نیروانا دیده بودایی شده
کفر من، ایمان من، ناموس من
چلچراغ خانه ناهید تو
گردش مستانه ات خونریز باد
از دو چشمم رود جیحون می چکد
وعده هایی بهر ایامی بده
نازخواه نی شدن علافی است
جز حدیث آشنائیها مگوی
مهر و مه بادا غلام چشم تو
مهلت شب های بیداری بس است
ساقیا چشم تو خورشید من است
بوی خوب شرمساری می دهی
بوی مریم، بوی نرگس، بوی بید
کفر گیسوی تو ایمان من است
چشمهایت چلچراغم کرده است
عشق یعنی مردن مرد بزرگ
عشق یعنی دختر پاک شعیب
عشق کار مردم کافی شده
عشق راهی تا تجلیگاه نور
بودنِ بی عشق جان فرسودن است
مرد بودن، مرد بودن مشکل است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:8  توسط فرزاد صدری  | 

در شهر که قدم می‌‌زنی، به محفل دوستان و آشنایان که می‌روی، به سخن‌ها در محل‌های عمومی که گوش می‌دهی، رانندگی که می‌کنی و سر چهاراه‌ها که می‌ایستی، به بیمارستان که برای عیادت بیمارت می‌روی، حسی به تو دست می‌دهد حسی شبیه بهت، انگار بویی می‌شنوی، انگار چیزی بر دلت سنگینی می‌کند، انگار هر دم انتظار خبری را می‌کشی. این حس، غریب است و گنگ، اما خبری می‌دهد، هشداری می‌دهد، دل گواهی می‌دهد که به نظر بسیار واقعی‌تر و ملموس‌تر از چیزهایی است که در آمار و اخبار منعکس می‌شود. چیزی است که در فضا موج می‌زند.

تحلیل‌گران اجتماعی و سیاسی در تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های خود اکثراً به آمار و ارقام تکیه می‌کنند. روزنامه‌ها و دیگر رسانه‌ها هم خبرها را منعکس می‌کنند. هم آمار و هم اخبار واقعیت‌هایی را نشان می‌دهند، اما از سطح فراتر نمی‌روند و به عمق نمی‌رسند.

آمار و اخبار هم تکان دهنده‌اند: آمار بیکاری، آمار افراد زیر خط فقر، آمار خودکشی، آمار مرگ و میر و بیماری‌های ناشی از فشار عصبی، آمار افت سطح تحصیلی، آمار مهاجرت، آمار اعتیاد، آمار جرم و جنایت، آمار تخلفات رانندگی، آمار آلودگی هوای شهر، آمار طلاق، آمار دختران فراری، آمار اختلاف طبقاتی و آمار هزاران چیز دیگر. اما این آمار فقط ارقامی بی‌روح‌اند و بعضاً با آمارهای مثبت تلفیق می‌شوند تا توازنی هم به دست آید و این نمی‌تواندآ جای آن حس واقعی اما گنگ را بگیرد.

آمار از سرنوشت‌های واقعی افراد و اشخاص خبری نمی‌دهند. چه کسی آمار گام‌های سرگردان افرادی را که بی‌هدف راه می‌روند می‌داند؟ چه کسی آمار بغض‌هایی را که در گلوها مانده است می‌داند؟ چه کسی یأس را در نگاه‌ها شمرده است؟ چه کسی آمار عشق‌هایی را که پژمرده است می‌داند؟ اما سرنوشت واقعی تک تک آدم‌ها و در نهایت جامعه را این‌گونه چیزها رقم می‌زنند. سیاستمداران ما و حاکمان ما حرف‌های خوشبینانۀ زیادی می‌زنند و از آیندۀ روشن ملت خبر می‌دهند. اما ملت، واحدی نامعلوم و نامشخص است.

گویا از فاجعه‌ها و بحران‌هایی که در زندگی شخصی آدم‌ها متراکم شده است خبری نیست.

در زندگی‌های شخصی بحران و فاجعه از در و دیوار می‌بارد. بحران تضاد ارزش‌ها، بحران خانواده، بحران کار، بحران تحصیل، بحران ازدواج و از همه مهم‌تر بحران نبود نگاه امیدوارانه به آینده. میان زندگی شخصی مردم و آن‌چه از تریبون‌های رسمی اعلام می‌شود هزاران فرسنگ فاصله هست. در سیاستگذاری‌ها به آن‌چه تکیه می‌شود آمار و ارقام کلان است و آن‌چه نادیده گرفته می‌شود تأثیر این سیاستگذاری‌ها بر همین زندگی شخصی ملموس است.

 حاکمان عزیز! اندکی بویی را که در فضاست استشمام کنید، اندک فضا را حس کنید، نمی‌بینید که چیزی انگار در راه است؟ تا دیر نشده است فکری بکنید، نگاهتان را عوض کنید... اما از این سو نیز سخنی دارم، سخنی دیگر، تلخ، اما سوزنی به خود. اخلاق روشنفکری از میان ما رخت بربسته است. اخلاق روشنفکری اخلاق جسارت، ایمان، جست‌وجوی راه حل، نو کردن تفکّر خود، و راه نمودن در شب تاریک است. اخلاق روشنفکری احساس مسئولیّت در زمان‌های خطیر است. و در قبال آن اخلاق روشنفکر نمایی است، یعنی دامن برچیدن، بی‌عمل ماندن، و منتظر آن فرصت که بگویی دیدی گفتم! اخلاق روشنفکرنمایی اخلاق برحق‌نمایی است.

نمی‌خواهم از دم همه را به یک چوب برانم. اما واقعیّت این است که رفتن در پیله تنهایی، یا نهایتاً در پیلۀ محافل خصوصی، و نق زدن و نق زدن جای اخلاق روشنفکری را گرفته است. می‌دانم که همۀ ما صدای موریانه‌ای را که پایه‌های چوبینِ جامعۀ ما را می‌خورد می‌شنویم. اما آیا باید به همین شنیدن اکتفا کرد و مطمئن بود که این پایه‌ها روزی واخواهند داد و این بنای جامعه فرو خواهد ریخت؟ بر سر کِه فرو خواهد ریخت؟ آیا در آن زمان همه‌مان به یکسان زیر آوار آن نخواهیم ماند؟

غرور و تفرعن و دامن برچیدن دردی از دردهای ما را دوا نخواهد کرد. باید به میدان آمد، باید هراس نام و ننگ را به کناری گذاشت، باید هراس از اشتباه کردن را به کناری گذاشت، و باید هر آن‌چه را که از فکرمان می‌گذرد و در توانمان است به میدان بیاوریم. تاریخ هم‌چنان که سیاستمداران را داوری خواهد کرد، روشنفکران و مردم را نیز داوری خواهد کرد.

و اینک فرصت و آزمونی دیگر، برای گامی به جلو، برای گفتن «نه» اگر هنوز جرأت و باور «بله» را نداریم.

و اینک میرحسین، فرزند انقلاب، با نگاه و ردای سبز آمده است، که چون ما و شما روند سیاست و اقتصاد و فرهنگ را نگران کننده دیده است. آمده است تا کرامت انسان‌ها را پاس بدارد. آمده است تا صداقت و راستی را جایگزین ریا و ناراستی کند. آمده است تا از آزادی اندیشه و بیان پاسداری کند. آمده است تا از حقوق شهروندی و حفظ حر یم خصوصی صیانت کند. آمده است تا اقتدار و عزت و هویت ایرانی را بازسازی کند. آمده است تا با تکامل سازنده و تنش‌زدایی پیوندی باشد میان ایران و جهان امروز آمده است تا با خرد جمعی اقتصاد بحران زده ایران را سامان دهد. و آمده است تا از آنان که فشار تورم قامت‌شان را خم کرده و سیاست‌های نادرست اقتصادی عزت‌شان را نشانه رفته است حمایت کند.

آمده است تا با تشکیل دولت فرهنگی مدافع فرهنگ غیردولتی و غیر دستوری باشد. آمده است تا بسیج را مدرسه عشق کند چون همیشه و نه سیاست چون امروز! و آمده است تا با توکل به الطاف الهی و همدلی و همفکری و همگامی مردم، ایرانی بسازد در خور این مردم و زیبندۀ نام این سرزمین سبز سبز. و اینک او آمده است تا ما نیز بیاییم. که بی‌ما آمدن او با همۀ خوبی‌ها تنها دستاویزی می‌شود برای «پیروزی شکسته» آنانی که نه آمدن او را می‌خواستند و نه آمدن ما را.

امروز باید تا دیر نشده است فکری کرد. چراغی برگرفت و نوری افشاند. اگر جای نور ودانایی و پاکی و صداقت را خالی می‌بینید. همان‌گونه که سیدمحمد خاتمی در همایش موج سوم گفت: «اگر وضع امروز کشور را می‌پسندید، اگر احساس می‌کنید از امکانات کشور به درستی استفاده می‌شود، اگر احساس می‌کنید فرصت‌های بزرگی از دست نرفته، اگر احساس می‌کنید ایران سرافراز است و شأن و حیثیت ایران در منطقه و عرصه جهانی حفظ می‌شود، اگر می‌اندیشید فرصت‌هایی که مانند افسانه بود و در آمدهای مالی هنگفتی را برای کشور به ارمغان آورد در مسیر توسعه کشور صرف شد، اگر با وجود درآمدها دچار رکود تورمی نیستید، اگر دانشگاه و دانشجو جایگاه خود را دارد و اگر بیان و اندیشه از گذشته آزادتر است، بسیار خوب، این وضع را ادامه دهید. اما اگر احساس می‌کنید چنین نیست که نیست فرصت انتخابات را غنیمت بشمارید». و با رای سبز خود ایران را سبزتر کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط فرزاد صدری  | 
دیدار با محمد بهمن بیگی در یکی از روزهای زیبای اردیبهشت ماه شیراز در کوچه باغ های قصردشت و در منزل وی اتفاق افتاد. محمد بهمن بیگی، فرزند محمود خان کلانتر است که با رضاخان درگیر و نهایتاً تبعید شد.

بهمن بیگی خود از تبعید پدر و البته مادر به عنوان یک بخت بلند یاد می کند، بختی که باعث شد او در تعلیم و تربیت عشایر انقلاب ایجاد کند. او با حدود 90 سال سن، حافظه ای بی نهایت عجیبی دارد تا جایی که از جواد شریعتی به عنوان اولین معلم خود یاد می کند و همه اتفاقات دوران کودکی تا 90 سالگی اش را کاملاً حفظ است. بهمن بیگی البته همسر فوق العاده مهربان و مدیری دارد که تمام برنامه های روزانه اش را تنظیم می کند و البته حق مطلب را در مورد او ادا می کند، آنجا که آشنایی با همسرش را یکی دیگر از اقبال های بلندش می داند. در تنظیم مصاحبه بلند خود با بهمن بیگی سوال ها را حذف کردیم تا متن مصاحبه یکدست شود. او از تولد، اقدامات و دیدگاه های خود پیرامون عشایر برای ما سخن گفت و در پایان از وی خواستیم کسانی را که به هر نحو به او و اندیشه هایش احترام گذاشته اند، نام ببرد. آیت الله موسوی اردبیلی، آیت الله مهدوی کنی، آیت الله کاظم موسوی و باقر پیرنیا و نهایتاً انصاری لاری، استانداران قبل و بعد از انقلاب فارس از جمله کسانی می باشند که بهمن بیگی به احترام از آنها یاد می کند.

بخش پایانی این گفت و گو رادر فرصتی دیگر به مهندس موسوی اختصاص دادیم . استاد بهمن بیگی با تمجید از میر حسین موسوی یاد کرد و گفت :شجاعت مهندس موسوی در دوران نخست وزیری ایشان مثال زدنی بود.

گفت و گو از فرزاد صدری

من فردی از ایل قشقایی هستم، 90 سال پیش از این در یک چادر سیاه در فاصله بین شهرک های فیروزآباد و خنج در قشلاق طایفه مان به دنیا آمدم. پدرم در 7 یا 8 سالگی برایم یک معلم که اهل شهرضا بود به خانه آورد و یکی دو سال پیش او درس خواندم. در همان زمان یعنی در حدود 9 تا 11 سالگی من، ایل ما با دولت گرفتار جنگ شد. رییس ایل مردی به نام صولت الدوله بود که پهلوی او را به تهران برده بود و اجازه بازگشت به او نمی داد. ایل ناراحت بود، به خصوص این که یکی از مأمورین نظامی عاقلانه رفتار نمی کرد و ظلم می نمود. این ها تقاضای رییس خود را از تهران داشتند، اما دولت موافقت نکرد. پس دست به تفنگ بردند و جنگی یک سال و خرده ای بین دولت و ایل قشقایی درگرفت.

پدر من هم در این جنگ سهمی داشت. عموهای من همین طور. یکی دو سال طول کشید. دولت با مدارا رفتار کرد، صولت الدوله را پس فرستاد ولی مراقب بود دیگران ایل از این قدرت ها نداشته باشد. پس ایجاد تفرقه کرد و بعد از دو سال ایل چنان ناتوان شده بود که دولت توانست سرکردگان ایل را دستگیر و به تهران تبعید کند.

پدر من هم یکی از آنها بود.

درست یک سال یا کمتر بعد از رفتن پدرم، مادر من را نیز تبعید کردند. زن بیسوادی بود و به امور سیاسی و جنگی غیروارد. کاری به این کارها نداشت اما او را متهم کرده بودند که برای یک دسته از این یاغی ها نان و آذوقه فرستاده، طبعاً این دو تبعید پدر و مادر باعث شد آن مکتب دار هم برود. من هم همراه مادر به تهران رفتم، در این زمان من تقریباً 11 ساله بودم، شاید هم کمی کمتر یا بیشتر.

در آنجا مرا به یک مدرسه بردند، داستان رفتن به مدرسه و شروع به کار خود را در یکی از قصه ها نوشتم. به هر حال من گوش بزرگی داشتم و در قشقایی به کسانی که گوش بزرگی دارند می گویند هوش او زیاد است. خیلی زود در مدرسه پیشرفت کردم و دو کلاس یکی کردم، خلاصه در طول مدتی که پدرم - 11 سال - تبعید بود، پهلوی از ایران عظیمت کرد و من لیسانس حقوق گرفتم.

بعد از اینکه توفیق تحصیل حاصل شد و پهلوی از ایران رفت، کلیه تبعیدی های تهران آزاد شدند تا به ایل بازگردند. ایل آماده پذیرایی از آنها بود، با چمن ها، گل ها، کوه ها، اسب ها و شکارهایش. همه برگشتند، من هم برگشتم اما داشتن تصدیق حقوق من را عذاب می داد، مثل اینکه به من می گفت بمان آنجا ترقی کن. مدتی حیران بودم که آیا به تهران بروم تا ترقی کنم و یا در صحرا و چمن و گل زندگی کنم؟ بین این زندگی و ترقی چند سالی گرفتار بودم، گاهی آنجا بودم و گاهی اینجا (ایل).

همین که به تهران می رفتم یاد وطن و همین که به ایل می آمدم یاد تهران و شیراز عذابم می داد. تا اینکه بعد از چندین رفت و آمد من تصمیم گرفتم راهی پیدا کنم که هم به شهر دسترسی داشته باشم و هم به ایل. آموزش عشایر را انتخاب کردم تا آنها را با سواد کنم و با شهر ارتباط داشته باشم. پس معلم شدم. در حقیقت این آموزش عشایری برای من پلی بین ایل و شهر شد، من دیگر به آرزوی خود رسیده بودم و دیگر دست از این کار برنداشتم و از آن پس هم شهر را داشتم هم ایل را.

یکی از علل تداوم کار من و احتمالاً پیشرفت در این کار، همین بود که دل در هر دو جا داشتم و هر دو را با پلی که زده بودم، در حقیقت به وجود آورده بودم. در این کار البته ابتکاراتی به خرج دادم که امروز مورد توجه و مرحمت بسیاری از بزرگان تعلیم و تربیت دنیاست.

مدرسه های من اما سیار بود، پس اجازه تأسیس مدرسه سیار، خود یک مطلب است. مدرسه های من غالباً تابستان و زمستان نیز کار می کردند. قسمتی از بهار و پاییز که ایل حرکت می کرد، مدرسه های من تعطیل بود. این امر برای مردم تازگی داشت. دلیلی نداشت تا در اردیبهشت که ایل حرکت می کند و وسط راه است، هر روز مدرسه باز باشد ولی تیرماه که همه جا تعطیل است، ما در ییلاق متوقف بودیم و راحت می توانستیم درس را ادامه بدهیم.

مطلب خیلی مهمتر این بود که من خیلی زود تشخیص دادم باید تعداد معلمان این مدارس را زیاد کنم. از طرفی معلم باید در استخدام آموزش و پرورش باشد. این معلم غالباً شهری بود و قابل درک بود که نمی توانست در ایل بماند. ایل بهداشت نداشت، حرکت می کرد، در جنگ بود و جوانک اهل شهر، از اوضاع ایلی که یک مقدار ماجراجویی در آن است و زمختی هم داشت، بدش می آمد، بنابراین تصمیم گرفتم که از میان خود مردم معلم انتخاب کنم، خود مردم هم که دیپلم نداشتند ولی کسانی داشتند که سوادکی داشتند و می توانستند به عنوان مکتب دار با حقوق کم از عهده تدریس چند بچه در هر تیره بربیایند.

این پیشنهاد را دادم، روی آن ایستادم و دوستانی در آموزش و پرورش پیدا کردم از جمله مرد محترمی به نام کریم فاطمی که مدیر کل آموزش و پرورش فارس بود. او توانست وزارت آموزش و پرورش را متقاعد کند که ما استثنائاً با امتحان ورودی معلم برگزینیم و از دیپلم صرف نظر کنیم. چون خودمان دیپلمه نداشتیم و آنهایی که در شهر بودند نمی توانستند بیایند. ما این تجربه را کرده بودیم؛ آمدند، دررفتند.

با این ترتیب دانشسرایی به وجود آوردیم برای باسوادتر کردن همان داوطلبان ایلی که ابتدایی را خوانده بودند و امتحان ورودی هم داده بودند. در مظان تهمت بودیم که با این بیسوادها چه طور می توانیم مردم را با سواد کنیم؟ با آدم هایی که ششم ابتدایی دارند چگونه می توان عده ای را باسواد کرد؟

به این نتیجه قطعی رسیده بودیم که اگر موفق شدیم، این کار ادامه خواهد داشت وگرنه قطع می شد. پس بچه ها را تهییج کردم، خودمان هم تهییج شده بودیم، آنچنان کار کردیم که مملکت به حیرت افتاده افتاد، چگونه با این بچه هایی که ما خیال می کردیم بیسواد هستند، مدرسه هایی به این خوبی و با مموفقیت به وجود آوردیم؟ کم کم کار به آنجا کشید که از شهر به تماشا می آمدند و ما مدرسه هایمان را برای تماشا به شهر می آوردیم.

بنابراین توفیق نصیبمان شد و کار ما رونق گرفت. من را در شیراز و در یک گوشه آموزش و پرورش جا داده بودند و اسم آن را گذاشته بودند دایره. دایره کوچک ترین جزء تشکیلات اداری است. بعد از آن اداره را داریم و بعد اداره کل. مدت کوتاهی گذشت و دایره ای که ما داشتیم به اداره تبدیل شد. کم کم این اداره شد اداره کل. مدت کوتاهی گذشت و دایره ای که ما داشتیم به اداره تبدیل شد. کم کم این اداره شداداره کل و نام اداره «اداره کل آموزش عشایری ایران» را به خود گرفت. ما چنان پیشرفت کردیم که گفتند حالا که شما در فارس اینقدر پیشرفت کردید، بروید در تمام ایران این کار را انجام بدهید. اما من اعلام کردم نمی توان به تهران بیایم، از مدیر کلی گذشتم ...

من ننه و بابام، خانه ام و وسایل کارم اینجا بود و نمی توانستم به خاطر کلمه مدیرکلی و چندر غاز حقوق به تهران بروم. آنها اما قبول کردند که اولین «اداره کل مرکزی» در شیراز تشکیل بشود. نام آن «اداره کل آموزش عشایری ایران در شیراز» شد.

بنده از اینجا توفیق پیدا کردم با استفاده از تجارب ممتد کارم، در خارج از فارس حتا بهتر از خود فارس کار کنم.معلم به شاهسون های تبریز فرستادیم که ترک زبان های فارسی را طوری حرف می زدند که معلوم نبود ترک زبان هستند و ما برای اولین بار این کار را کردیم.

عین همین کار را در خوزستان کردیم، عرب زبان های خوزستان، فارسی را خیلی عالی یاد گرفتند و من در نوشته های خود که چاپ خواهد شد گفته ام عرب زبان های کنار کرخه و کارون، قبایل بنی طرق و بنی کعب و ... شعر سهراب سپهری را بهتر از بچه های کاشان می خواندند و ما به هر حال این «شوخی ها» را کردیم! من اما دیدم حالا که همه حرف من را گوش می دهند، اسمی هم «در» کرده بودم، سازمان برنامه هم از من خوشش می آید، وزارت آموزش و پرورش هم همین طور، گفتم برای دبیرستان چه کنم؟ گفتیم خب، یک عده ای پول دارند طرف ششم ابتدایی گرفته، بچه خان، کدخدا و کلانتر است، مال هم که دارد، اما آن دسته ای که پول نداشتند چه کار می کردند؟ آن دسته را هم گفتیم آنها که استعداد دارند بمانند. ششم ابتدایی خود را گرفتند، چوپانیشان را ادامه بدهند ولی آن عده ای که استثنائاً مستعد هستند اما فقیر و بی بضاعت هستند گفتیم آنها حیف است، پس من این پروژه را با همین منطق قبولاندم. تصمیم گرفتم در شیراز خانه ای کرایه کنم که بچه های مستعد و کم بضاعت این مدارس را بیاورم اینجا بیتوته کنند و درس بخوانند، یا در دبیرستان های شیراز درس بخوانند یا خودم دبیرستان تشکیل بدهم.

بعد دبیرستان معجزه گر عشایری در شیراز به وجود آمد که تمام محصولات آن به دانشگاه رفتند. شاید فقط از مثلاً 100 نفر، 2 نفر قبول نمی شدند آن هم نه در رشته های معمولی، بلکه در رشته های سخت.

آنها امروز مایه افتخار ما هستند. آنها پزشکان معروف، جراحان بزرگ و مهندسین عالی قدری شدند.

دکتر «ملک حسینی» پیوندزن معروف و افتخار عشایری ایران از آن جمله است. دکتر «محمود حقیقت» نیز بچه گله دار و چوپان باصری بود که رییس بیمارستان نمازی شیراز شد و الان از بهترین پزشکان شیراز است. دکتر «خسروی نژاد» که از طایفه بیگدلی است و امروز از بهترین جراحان پلاستیک فارس است. «خوبیاری» نیز از بزرگ ترین قضات ایران است که اهل کهمره است. در همین شهر و از همین دبیرستان عشایری 10 نفر داندانپزشک داریم.

کم کم به ما بارک الله، بارک الله گفتند. همه از شاه و وزیر گرفته تا آخوند و سید! و بعد یونسکو خبردار شد که یک جغله شیرازی که بابا و ننه اش تبعید شده اند، یک چنین بساطی راه انداخته است. آمدند و دیدند و نگاه کردند و مدال عجیبی به نام «کروپسکایا» به ما دادند. این مدال مدالی بود که دولت شوروی در اختیار یونسکو قرار داده بود که به بهترین سوادآموز سال داده شود. این مدال را به من دادند و به انگلستان، آمریکا و روسیه دعوت شدم. همه جا رفتم و چون زبان می دانستم می توانستم به انگلیسی و فرانسه حرف بزنم.

بعد از انقلاب اما من گرفتار شدم، به دلیل اینکه کلیه کسانی که در حد من در آن دولت بودند، متهم بودند، کلیه وزیران چه خوب و چه بد متهم بودند. همان طور معاون و مدیرکل خوب یا بد متهم به همکاری برای بقای سلطنت شدند!

اما خوشبختانه سیدی پیدا شد که شاهد پیشرفت های ما در شاهسوند بود. این سید، امام جمعه اردبیل بود که عضو دادگاه انقلاب شده بود که «سید موسوی اردبیلی» نام داشت. او آمد و شخص دیگری به نام «مهدوی کنی» که رییس کل کمیته های ایران بود، او شنیده بود که کمیته شیراز از روی بچه گی و خودخواهی می خواهد مرا «انگل» کند. کاغذ محکمی به من دادند که این آدم خدمت کرده و از تیرباران معاف است. اما دیگر کارم را به من ندادند و خدا را شاکرم که دیگر به من ندادند برای اینکه من مدتی رفع خستگی کردم و بعد فراغت پیدا کردم و دست به نوشتن کتاب بردم، کتاب های من برای من همان قدر افتخار آفریده که کار من، شاید هم بیشتر.

تا به حال و بعد از انقلاب 3 کتاب منتشر کرده ام؛ یکی «بخارای من ایل من» که 8 مرتبه چاپ شده و کمیاب است. دیگری «قره قاج» که 4 مرتبه تجدید چاپ شده و سومی «به اجاقت قسم» که آن هم مرتب تجدید چاپ می شود.

یک کتاب هم در اوایل کارم قبل از انقلاب نوشته ام با نام «عرف و عادت در عشایر» که این کتاب را در 24 یا 25 سالگی نوشتم. در آن کتاب نوشتم ایل برای شما گرفتاری استو به جای آنکه خود خلع سلاح شوند، سربازان را خلع سلاح می کنند و این راهش فقط ایجاد مدرسه سیار است. ترسیدم که درست متوجه نشوند مدرسه سیار چیست. بنابراین نوشتم «مدرسه سیار و متحرک» تا باور کنند که مدرسه است. من تأکید کردم که به جای توپ و تفنگ، مدرسه و کتاب بفرستید.

این کتاب ها مورد بحث قرار گرفته و نظرات متفاوتی پیرامون آن نوشته شده، ضمن اینکه خیلی تعریف داده اند. گاهی نکته هایی اشاره شده که مثلاً عده ای گفته اند اینها داستان نیست، خب داستان نیست که نیست، اینها چیزی بین داستان و خاطره است، خاطره را خیلی قشنگ کرده ام و چون وسواس لفظ دارم، دلم می خواهد عبارات شیرین بنویسم.

به هر حال من افتخار می کنم که کسی مثل «زرین کوب» در مورد کتاب من نوشته «نشئه شدم، از خود بی خود شدم و تبریک می گویم».

خب کتاب من را داستان ندانند، من که داستان ننوشته ام، بلکه آنچه که داشتم، دیدم و اندوخته بودم، به شکل زیبایی «شبه داستان» نوشته ام. شما جوان هستی آن را بخوان اگر خوشت آمد بگو داستان!

«بخارای من ایل من» نثر مفخم دارد، نثری زیبا که در آن قدرت قلم نشان دادم و زیبایی کلام هدفم بوده اما در «به اجاقت قسم» من آموزش عشایر را و آن سر بزرگ و توفیق این کار را بیان کردم. اسم به اجاقت قسم را از یکی از مقالات کتاب گرفتم. نام آن مقاله «به اجاقت قسم من دیپلم ندارم» می باشد.

داستان از این قرار است که من وقتی می خواهم کسی را برای معلمی انتخاب کنم، او باید امتحان کتبی داده باشد و من راجع به او تحقیق کنم که او ایلی هست یا نیست و آیا می تواند در ایل زندگی کند یا نه؟ در این مصاحبه من سعی می کنم که این آقا دیپلمه نباشد، برای اینکه دیپلمه بودن ضررش بیش از نفعش است! برای اینکه دیپلمه باید برود سینما و یا برود فوتبال نگاه کند، ببیند «پروین پا طلایی» گل زد یا نزد؟ و یا ... این آدمی نیست که بتواند به ایل بیاید ... پس دیپلم که مورد علاقه وزارت آموزش و پرورش است و آن را صادر کرده، به درد من نمی خورد. به هر حال آقایی که در این مصاحبه شرکت می کند دیپلمه و شهری به نظر می رسد. شیک و پیک است و ... من اما دنبال «کهزاد» می گشتم. دنبال «کهیار» بودم. دنبال «شهرزاد» و «شهریار» نمی گردم و این احتمال دارد «شهرزاد» و «شهریار» باشد. در این مصاحبه به این آقا که خط سبیل داشت و فرق باز کرده بود، گفتم به نظر می رسد که شما دیپلم دارید، اما فهمید که دیپلم برایش ضرر دارد، فریاد کشید که آقا به ما تهمت زدند «به اجاقت قسم من دیپلم ندارم».

در کتاب فلسفه ای نهفته است که وزارت آموزش و پرورش برای روستا معلم شهری نفرستد. روستایی را قطعاً باید به روستا فرستاد، شهری وقتی که رفت همان سال التماس می کند ننه اش را به خانه این و آن می فرستد و بابای خود را به تضرع وا می دارد تا او را منتقل کنند. بنابراین، این اصل باید لحاظ قرار بگیرد که برای روستا معلم شهری نفرستد.

اعتقاد دارم «به اجاقت قسم» باید به تعداد تک تک معلمان منتشر و به آنها داده شود تا مطالعه کنند. گرچه شاید درخواست خودخواهانه ای باشد اما من ادعا دارم این کتاب به درد تربیت معلم می خورد. پای ادعای خود هم ایستاده ام. همچنان که کتاب مورد تایید آموزش و پرورش می باشد.

بعد از انقلاب مدرسه های من دیگر از بین رفتند و مدرسه های فعلی شباهتی به مدرسه های من ندارند، برای اینکه من بدون شک دیوانه ای بودم و شما بدون شک دیوانه ای نظیر من پیدا نمی کنید! من شخصاً تمام مدارس را در ایران می دیدم. تا جایی که استاندار وقت سیستان و بلچستان در نامه ای خطاب به من تقریباً التماس می کند که برای ما از این مدارس بفرستید.

علل موفقیت:

یکی از علل موفقیت، بختم است. برای اینکه اگر بختم یاری نمی کرد، پدر و مادرم تبعید نمی شدند! و من ناچار نمی شدم بروم. بختم همچنین به من کمک کرد تا یک زن عشایر داشته باشم. اگر کسی می خواهد مدیرکل عشایری باشد باید همسری عشایر و علاقه مند داشته باشد و بدون شک انتخاب همسری مثل همسر من، خیلی کمک کرد. اگر او عشایر نبود با توجه به موقعیت من دلش می خواست در بیروت و پاریس باشد. آن وقت تکلیف من چه بود؟ اما همسر من زنی بود که دلش می خواست ایل را ببیند و همراه من می آمد.

یکی دیگر از بخت های بلند من این بود که به من کار بزرگ ندادند، اگر به من کار عمده ای می دادند، احتمال داشت که بروم اما خوشبختانه به من کار کوچک دادند. به من گفتند یا برو دزفول دادیار باش، یا اینکه گفتند برو ساوه. پس اگر پیشنهادهای بالا به من داده می شد شاید نمی توانستم اینگونه موفق شوم. شاید مثلاً اگر مرا دبیر دوم سفارت در بیروت و یا ژنو می کردند می رفتم اما چون پارتی نداشتم از بخت بلندم هیچ پیشنهادی هم صورت نگرفت.

یادی از مسئولان

بسیاری از مسئولان را به دلایلی نمی توان اسم ببرم اما بزرگ ترین کمک من آدمی به نام «کریم فاطمی» مدیر کل آموزش و پرورش فارس بود.

من این منطق را داشتم که برای عشایر مدرسه باید سیار باشد و معلم باید عشایری و زیر دیپلم باشد. این منطق من را دکتر شایگان در تهران متوجه شدند. بعدها دکتر کریم فاطمی که اهل نایین اصفهان بود، مرا فهمید و به من کمک کرد. بعد از انقلاب بیش از همه موسوی اردبیلی به من کمک کرد و بعد مهدوی کنی خیلی به من کمک کرد. او در مقام رییس کل کمیته ها دستور داد «احدی حق مزاحمت بهمن بیگی را ندارد».

آیت الله دیگری نیز به عنوان بازرس آمد شیراز. آن موقع عده ای تصور می کردند مرا باید دار بزنند! اما این آیت الله که کاظم موسوی نام داشت و روح او شاد باد، در سال 1357 که من در دو قدمی میدان تیر یا در سه قدمی جوخه اعدام بودم و از ترس به تهران گریخته بودم، با دو هفته اقامت در شیراز و با تحقیق مرا شناخت. دستور داد مرا پیدا کنند و مرا نجات داد. همچنین باید از «باقر پیرنیا» استاندار قبل از انقلاب هم یاد کنم که خیلی به من محبت کرد و اگر او نبود هرگز نمی توانستم دبیرستان عشایری را داشته باشم.

همچنین «نصر اصفهانی» استانداری بود که نمی توانم از او اسم نبرم اما پیرنیا زمانی استاندار بود که من به او احتیاج داشتم. بعدها دیگر به هیچ استانداری احتیاج پیدا نکردم. بعد از انقلاب نیز «انصاری لاری» فقط نور چشم من است. او همه جا در وصف من مبالغه می کند و داد سخن می دهد، به طوری که مرا شرمنده خود می کند. من هیچ وقت به دیدن هیچ استانداری نرفتم اما انصاری لاری آنقدر به من محبت داشت و دارد که مجبور شدم برای دومین بار بعد از انقلاب به استانداری بروم و او به خاطر من تمام برنامه هایش را به هم زد.

در مراسم بزرگداشت من در تهران نیز به گونه ای سخن گفت که مایه افتخار ابدی من است. البته باید از «عباسعلی منیعی» استاندار اسبق سیستان و بلوچستان نیز یاد کنم. او در نامه ای به من نوشت که به فریاد برس این بلوچ ها محتاج تو می باشند. از مدیران کل آموزش و پرورش بعد از انقلاب نیز می توانم به «حمیدرضا آذری» اشاره کنم. او به عشایر خیلی محبت کرد. با وجودی که مدیر کل عشایری همین اداره، یک پنجم آذری به عشایر خدمت نکرد.

گاهی معلمان موفق زمان گذشته را به آذری توصیه کردم و او درباره 2 نفر از اینها چنان محبتی کرد که فراموش نمی کنم. رضا مال احمدی از جمله معلمان مدارس ما در آن زمان بود که فوق العاده عمل کرد. او در این روزها وضع مناسبی نداشت اما آذری او را صاحب خانه کرد و شاید اگر خودم بودم نمی توانستم این کار را برای او انجام بدهم.

در پایان یک بار دیگر از آیت الله کاظم موسوی یاد می کنم. در طول مصاحبه پیرامون او کوتاهی کردم. او باعث شد «شهید رجایی» و «شهید باهنر» به من محبت کنند.

در خصوص میر حسن موسوی هم باید بگویم مردم میر حسین را به علت مدیرت خوبش در دوران جنگ و مخالفتش با یک عده ای دوست دارند، من نیز از ایشان طرفداری و حمایت می کنم.

شجاعت مهندس موسوی در دوران نخست وزیری ایشان مثال زدنی بود.

البته برای من بسیار مهم بود که بدانم دکتر انصاری لاری استاندار دوران اصلاحات در فارس از چه کسی حمایت می کند،اعلام حمایت او از مهندس موسوی در من تردیدی ایجاد نکرد که  در انتخابات آینده ریاست جمهوری از  مهندس موسوی حمایت کنم.

البته باید بگویم آقای خاتمی نیز به نفع مهندس موسوی کناره گیری کردند و ما نیز به عنوان رهرو ایشان باید با تمام توان از میر حسین موسوی دفاع کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:31  توسط فرزاد صدری  | 

مسعود رهبری دوست فرهیخته و گرانمایه ام که همینک دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه و حکمت اسلامی است در وبلاگ خود با عنوان "شکسته فریاد "یادداشت زیبایی با عنوان به "به موسوی رأی می دهم چون ... "نوشته  که حیفم آمد همشهریان و به ویژه دوستانی که این روزها سخت بر مهندس می تازند این یادداشت زیبا را نخوانند.

در این یادداشت، سعی می­کنم مهم­ترین دلایلم برای حمایت از میرحسین و رأی دادن به او را در چند بند، شفاف و خلاصه بیان کنم:

1. به موسوی رأی می­دهم چون اکثریت قریب به اتفاق آنها که زمان نخست­وزیری او را به یاد دارند، هنوز خاطره­ی خوش مدیریت موفق او را از یاد نبرده­اند. مردی که در دهه­ی چهارم عمرش یک کشور در حال جنگ را به شایستگی اداره می­کند، بدون شک در دهه­ی ششم زندگی­اش برای ادراه­ی ایرانِ در حال بحران، مناسب­ترین است.

2. به موسوی رأی می­دهم چون معتقدم جغرافیای سیاسی حاکم بر ایران چنان است که در شرایط حاضر، هیچ فردی با گفتمان برآمده از دوم خرداد 76، اقبال تکیه بر مسند ریاست جمهوری را ندارد. این بی­اقبالی البته بدین سبب نیست که مردم از این گفتمان روی گردانده­اند، بلکه به سبب وجود پرقدرت همان عواملی است که شیخ اصلاحات آنها را «امدادهای غیبی» می­نامد.

3. به موسوی رأی می­دهم چون حضور او در «حزب پادگانی» شکافی عمیق انداخته و بزرگ­ترین تهدید انتخابات سالم را تا حدی خنثی ساخته است. پایگاه رأی و مخاطبان این حزب، از آنجا که تعلقی عاطفی به دوران جنگ و نخست­وزیر محبوب آن دوران دارند، دیگر به راحتی تن با مهندسی آرا نمی­دهند و حاضر نیستند در جفای احتمالی در حق فرزند معنوی امام و نخست وزیر محبوب او شرکت کنند.

4. به موسوی رأی می­دهم چون صاحب گفتمانی جدید و جریان­ساز است؛ گفتمانی که نه در دنباله­روی از خاتمی خلاصه می­شود، نه با نظام فکری هاشمی تطابق دارد، و نه قابل مقایسه با دیدگاه احمدی­نژاد است. گفتمانی است که عدالت در آن قدر دیده، بر صدر می­نشیند، اما نه تنها عرصه را بر آزادی و قانون تنگ نمی­کند، بلکه آن دو را مقدمه­ی واجب برای این آرمان می­داند؛ گفتمانی که به ایثار و شهادت ارج می­نهد اما عقلانیت و تدبیر را در پای کاریکاتور آنها ذبح نمی­کند؛ گفتمانی که از اندیشه­های امام خمینی بیشترین بهره را می­برد، اما نقش زمان و مکان را در تفسیر آرای او از یاد نمی­برد؛ و گفتمانی که ارزش­های اصیل دینی را پاس می­دارد، اما از آنها چماقی برای سرکوب نمی­سازد.

5. به موسوی رأی می­دهم چون پیش­بینی پذیر است و به راحتی می­توانم حدس بزنم چه کارهایی از او برمی­آید و انجامش می­دهد و چه رفتارهایی را باور ندارد و انجام نمی­دهد. یکی از بدترین ویژگی­های یک مدیر این است که نتوانی پیش­بینی کنی که اگر فلان رخداد و بهمان بحران پیش رویش سبز شد، چه طیف از واکنش­ها را می­توان از او انتظار داشت. جالب است که جناب کروبی عزیز و محمود احمدی نژاد در یک ویژگی شبیه یکدیگرند و آن همین پیش­بینی ناپذیر بودن است. یک بار در ماجرای قانون مطبوعات، با دفاع جانانه از حکم حکومتی، دست هر ذوب در ولایتی را از پشت می­بندد و یک بار با تهدید به کناره­گیری از ریاست مجلس (خروج از حاکمیت !!) رادیکال­ترین اصلاح­طلبان را انگشت به دهان می­گذارد.

6. به موسوی رأی می­دهم چون در گفتارش صریح است و خوش­آمد و بدآمد کسی را در نظر نمی­­گیرد. صاف و پوست­کنده می­گوید گشت­های ارشاد را جمع می­کنم، نظارت استصوابی را قبول ندارم، ملی­مذهبی­ها را خائن نمی­دانم، به فعالیت تشکل­های دانشجوییِ فاقد پسوند «اسلامی» باور دارم، به پیشرفت فناوری هسته­ای پای­بندم، فرهنگ جهاد و شهادت را پاس می­دارم، اصول انقلاب اسلامی را فراموش نمی­کنم، به ولایت فقیه پای­بندم و ... .

می­توان با تعدادی از این گزاره­ها موافق بود و با بعضی مخالف؛ اما تکلیفت با کسی که می­خواهی از او حمایت کنی و به او رأی دهی روشن است. شفافیت و یک­رنگی کالایی است که در جمهوری اسلامی، سخت نایاب شده است و وجود آن در موسوی را باید بر چشم نهاد!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط فرزاد صدری  | 

بیانیه جمعی از روزنامه نگاران شیراز در حمایت از میر حسین موسوی

باتو از شیراز می گویم.از شهر راز؛ همانی که پایتخت فرهنگش می خوانند؛وهمان جایی که میرزا صالح شیرازی را به عرصه آورد تا کاغذ اخبار به دست من وتو برساند و یکصد و هفتاد سال این نان خوش بوی آغشته به خون و خوی شهیدان قلم را در دامان ما بگذارد.

در این گوشه از خاک گلبوی وطن،مدتهای مدید است که سنت به زیور طبع آراستن دلنوشته های اهالی قبیله قلم در تار و پود این جماعت فرهنگ ور اندیشه پرور مجاور خواجه و شیخ،ریشه دوانده  تا به افق ابدیت چشم دوخته باشد.

از آن روزهای سخت محرمعلی خانی تا بعدها در روزگار قضات، تا این روزهای واپسین =که هر صاحب منصب و مقامی تا کم می آورد بی درنگ تاوان همه بی تدبیری و قلت دانش و ضعف مدیریت خود را از گرده نحیف و لا جان روزنامه نگار می خواهد تاریخی است به سوز صور جهانگیر خان که هنوزاهنوز بر فرازآسمان باغشاه سماعی خونین و جاودانه را به یادگار گذاشته است.

  زمزمه رایحه را که شنیدیم،تردیدی در دلگزا بودن آن نداشتیم ؛با آن سابقه  که از آنها در ذهن بودوآن حدیث پر آب چشم که بر هم قبیله ایها رفته بود.می دانستیم که دوران عسرت است وزمان حسرت!

 به این که باید زین پس زبان بریده به کنجی نشست صم بکم.به این که یا باید به میلشان قلم زد ؛ یا این که در جاده های بی انتهای نا کجا آبادی مرد افکن،قدم زد!

یا باید رسانه رابه خواستشان شیپوروش نواخت؛یا تن ضعیف را به  بهای حفظ حرمت سوگند اهورایی قلم، به نوازشهایشان نواخت!

که چه بلاخیزند و وهم انگیز این دوراهی های هست و نیست!بودن و نبودن!داشتن و نداشتن!...

تا این که صدایی رسید از پس سالها سکوت. ندا دادند که مرد روزهای سخت گره گشایی می آید. که نسیمی حقیقی وزیدن گرفته که این بار رایحه ای دیگرگون دارد.که شکوفه ها از شوق آمدنش خوش بو تر شده اند.که بهارستان شهر گل و بلبلمان، عطر بهار نارنج را این بار سخاوتمندانه در آسمانی به وسعت یک میهن و سپهری به پهنای سینه های یک ملت پراکنده اند.

اینک او آمده وپس از سالها،دوباره و همچون هم قدم همیشگی اش،از گردش آزاد اطلاعات،بایسته های چند صدایی در جامعه رسانه ای کشور،ضرورت تاسیس شبکه های مستقل تلویزیونی،احیای فرهنگ نقد و نقادی واز همه مهمتر پذیرش سخن مخالف سخن راند.واین عبارت ها چه دل آشنا و امید بخشند از پس سالها ی محاق!

آن جا که سخن ازگردش آزاد اطلاعات در میان باشد،داستان آب حیات را برای قبیله عطش زده به سراب خو گرفته ما تداعی می کند که آیا می رسد روزی و روزگاری که قلم نقد و تحلیل تو را با عینک دسیسه یاب و ذره بین توطئه نگر امنیتی ها نخوانند؟! که در پس پشت هر نوشته و یادداشتی به دنبال کشف سرنخ های یک طراحی شوم یا سناریوی شیطانی!نباشند؟!که...

 وما امروز به این دلخوشیم که با او می شود.و از همین روست که ما روزنامه نگاران امید بسته این شهر،سلف صالح شیرازی،به بازآفرینی حماسه همیشه خرداد دل بسته ایم.دلبسته و کمربسته یک اتفاق غرور آفرین به همت نخست وزیر روزهای سخت دفاع ملی و مقدس میهن.

که خواجه شهر به ما گفته است:

گفتی زسر عهد ازل یک سخن بگو           آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

شیراز معدن لب لعلست و کان حسن       من جوهری مفلسم ازآن مشوشم

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز      استاده ام چو شمع مترسان زآتشم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:38  توسط فرزاد صدری  |