X
تبلیغات
صفای بهبهان

صفای بهبهان
 
آخرين مطالب

ظاهرا نشریه محلی شرتو به سردبیری دوست و همکار پرتلاشم جناب مالک قره غانی در شماره نوروزی خود، گفت و گوی سید کامران طباطبایی در شماره ۵۲ نشریه  نرگسزار را بازنشر کرده و چون متن این گفت و گو را از وبلاگ صفای بهبهان گرفته به اشتباه نام اینجانب را به عنوان مصاحبه کننده آورده!اشتباهی که به طور یقین سهوی بوده و اینجانب نیز هیچ اطلاعی از این موضوع نداشته ام،لذا ضمن معذرت خواهی از جناب آقای طباطبایی و دست اندرکاران نشریه نرگسزار اعلام می کنم:مدت هاست نه جناب قره غانی را دیده ام و نه متاسفانه با ایشان تماسی داشته ام.همین جا از همکار عزیزم جناب مالک  قره غانی  می خواهم در شماره آینده شرتو پیرامون این اشتباه ناخواسته توضیح دهند و از دست اندرکاران نشریه وزین نرگسزار نیز دلجویی کنند.در پایان ضمن تشکر از گفت و گوی خوب جناب طباطبایی با استاد ارجمند؛دکتر دهباشی عزیز (که روحش قرین رحمت الهی باد) اعلام می کنم :من هرگز نمی توانستم به زیبایی ایشان برای این مصاحبه مقدمه بنویسم،مقدمه ای که تصویر سازی فوق العاده ای داشت،به ذهن مخاطب تلنگر می زد و همه خاطرات کودکی،نوجوانی و جوانی او را زنده می کرد.امید اینکه مقالات و گفت و گوهای بیشتری از همکار نادیده ام جناب طیاطبایی را در نشریات محلی بهبهان شاهد باشیم که فضای مرده شهرمان به قلم امثال او بیشتر نیاز دارد.

با سپاس فراوان فرزاد صدری ۲۶ اسفندماه ۱۳۹۱

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 4:52 ] [ فرزاد صدری ]

 امیر فخری پس از پیامکی تلخ که رفتن آشیخ بزرگ را خبر می داد باز هم تلخ پیامک داد!این بار از پرواز دکتر دهباشی خبر داد و چه خبر اندوهباری بود.همین عید امسال بود که گفت و گوی او را با سید کامران طباطبایی در نرگسزار خواندم  و این گفت و گو عجیب به دلم نشست،آنقدر که برای اغلب خانواده و فامیل خواندمش و هر چه بیشتر می خواندم بیشتر از دکتر دهباشی خوشم می آمد.همان موقع به امیر زنگ زدم و گفتم برویم گفت و گویی دیگر با دکتر داشته باشیم هرآنچه را آقای طباطبایی نپرسیده ما سئوال می کنیم تو هم بیا چند عکس خوشگل از دکتر بینداز.امیر اما نیامد!باز هم چغازنبیل بود و شلمچه و ...هروقت با امیر فخری کار دارم یا چغازنبیل است یا بندر!امیر که نیامد من هم نرفتم تا اینکه صبح پنج شنبه 12 بهمن 91 پیامک داد دکتر دهباشی رفت حق همسایه گری بر گردن دارد از او در وبلاگت یاد کن!هرچه فکر کردم چه بنویسم دیدم سید کامران طباطبایی خیلی بهتر از من در نرگسزار حق مطلب را ادا کرده حیف که این مصاحبه در فضای مجازی نیست!از فروردین امسال تا حالا امروز و فردا کردم که این مصاحبه و مقدمه ی زیبایش را در وبلاگم بازنشر کنم فرداهایی که هرگز نیامد تا دکتر تسلیم خاک شد!به قول مرحوم پدرم حرامت باد خاک حرامت باد!

متن گفت و گوی یاد شده منتشر در نشریه نرگسزار شماره 52 پیش روی شماست با سپاس فراوان از جناب طباطبایی و طلب شادی برای روح دکتر

---------------------------------------------------------------------------------

برای مردی که ماند و لحظه ای به رفتن فکر نکرد

به احترام دکتر یداله دهباشی و نیم قرن طبابت

خوب بود چنین یاداشتی پیش از این ها نوشته می شد اما انگار آدم ها وقتی قرص و محکم روی پای خود ایستاده اند به چشم نمی آیند و برعکس هر چه استوارتر و پربارتر باشند،بیشتر گرفتار تنگی نظرها و عقده گشائی ها می شوند.فرقی هم نمی کند که مثلا بنا باشند یا کاسب یا طبیب و این بار دکتر دهباشی،دکتر یداله دهباشی...خیال می کنم کمتر کسی از اهل این شهر بوده که یک یا چند باری تن بیمار خود را مطب دکتر دهباشی نبرده و جواب نگرفته باشد.آنقدر که بعضی می گفتند لفظش خیر است و دستش شفا.  

هرچه بود نزدیک به 5 دهه طبابت (از اوایل دهه 40) کاری بود کارستان،چندان که نزد بسیاریمان لغت "دکتر" برابر بود با "دهباشی" و دکتر دهباشی در ذهن ساده خیلی ها کسی بود که دیدارش کافی بود که تب و دردت را ببرد خصوصا با آن چوب و چراغ قوه ای که برای دیدن حلق و گلو استفاده می کرد و حب آکساری که گاهی از رف کنار دستش بر می داشت و می گفت:روزی سه تایش را بخور،یکی صبح،یکی ظهر،یکی شب و آدم انگار امضاء گرفته بود که خوب می شود،و می شد!

این شهر هر چه کم داشته،تحصیلکرده و پزشک و مهندس زیاد داشته و دارد اما آن سال ها که در کل مملکت پزشک کم بود و بیمار زیاد،ناچارا از هندوستان و بنگلادش واردات دکتر داشتیم که بسیاریشان با آزمایش و خطا روی بیماران ما به دانش نیم بند خود اضافه می کردند.دهباشی که جوان بود و دکتر شده بود و می توانست در تهران یا هر جا که بخواهد طبابت کند و در آمد خوبی هم داشته باشد به بهبهان آمد زیرا هنوز خیل ها از تب مالاریا و سوز سل رنج می بردند و جز یکی دو دکتر اعزامی (که معمولا تعلق خاطری به اینجا و بیمارانش نداشتند) کسی نبود که درد خود را به او باز گویند،دکتر اعزامی هم که به اجبار آمده بود و فکر و ذکرش اهل و عیال و دوری از دیار خود بود و اگر از زور وجدان و ترحم و اندکی هم نگرانی انجام وظیفه نبود بیمار را معاینه هم نمی کرد،کما اینکه در کارنامه ی پزشکان اعزامی آن سال ها کسانی هستند که از سر نخوت یا ترس ابتلا در تمام مدت حتی نبض یک بیمار را هم نگرفته اند! و در چنین اوضاعی،طبیبی که همشهری بود و لابد چنانکه هنر ما بهبهانی هاست رگ و ریشه مشترکی هم کشف می شد و بیمار و طبیب را به هم گره می زد و چند کلامی که به زبان مادری رد و بدل می شد،اقلا نیمی از مرض را می برد و نیم دیگرش هم با همان قرص دو رنگ و شربت می شد.

دهباشی نزدیک به نیم قرن طبابت کرد و این رکورد احتمالا در شهر ما هرگز شکسته نخواهد شد.حالا از حسن اتفاق یا دلبستگی به شهر و مردمش یا هرگز چیز دیگر که باشد،کار این مرد در نوع خودش بی نظیر است و ستودنی و شایسته ی بسی تقدیر و تحسین اما تاسف بار است که ما هرگز بزرگداشتی در حضور این چهره ماندگار طبابت برگزار نکردیم تا امروز که طبیب شهر سخت بیمار است و نه در وضعی که بتوان قدرشناسی یک شهر  را به پاس نیم قرن طبابت پیشکش او کرد.کسی چه می داند شاید همین بی توجهی ها و گاهی بی حرمتی ها یکی از دلایلی است که اکثر بزرگان علم وادب و هنر از شهر رفته اند و شهر ،مثل آشیانه ی پرندگان به چایگاه جوجه های بی بال و پر و پیران ناتوان بدل شده است و در بازار حتی گویش رایج و مسلط رهگذران بهبهانی نیست.آنقدر که اگر دو نفر از کنار آدمی بگذرند و بهبهانی حرف بزنند مثل وقتی که مثلا در تبریز همشهری و همزبانی بینی حس خوب آشنایی دلت را گرم می کند!

باری،دکتر دهباشی در همه آن پنج دهه لحظه ای تردید نکرد و مثل مردی که نتواند لحظه ای به دوری از خانواده فکر کند،با خانواده اش و در خانه اش (بهبهان) ماند و چار دیواری ساده و بلکه نمور مطبش را به شیراز و تهران و جاهای دیگر ترجیح داد تا وقتی که دیو بی رحم دیابت به جانش افتاد و حالا که از سلامتی اش دیگر اثری نمانده است.

با این حال برایش سلامتی آرزو می کنیم و این آرزوی قلبی شهروندان به پاس نیم قرن خدمت پزشکی است که ماند و لحظه ای به رفتن فکر نکرد...

 

بعد از ظهر سوم اسفند 1390 برای گفت و گو با آقای دکتر یداله دهباشی به منزل ایشان رفتیم.هوای بسیار خوب و بهاری و باغچه سبز و چند درخت نخل و مرکبات،مقدمه صحبت ما شد.دکتر اگرچه حال خوبی نداشت اما در این نشست با شوق و روحیه بسیار خوبی پذیرای ما بود.کتابخانه پرباری دارد با چند مجلد ده ساله روزنامه اطلاعات.شاهنامه و نسخه های معتبر ادبیات کهن فارسی.آثار نویسندگان ایران و جهان مثل داستایوفسکی،همینگوی،ژید و دولت آبادی و درویشان و بهنود و...آنچه می خوانید حاصل این گفت و گو است.

آقای دکتر با سپاس از اینکه پذیرای ما شدید،مایلم  سئوالاتی در باره تحصیلات،شغل و خاطرات شما بپرسم.

خواهش می کنم در خدمت شما هستم.

تحصیلات متوسطه تا ورود به دانشگاه

تحصیلات متوسطه را در رشته طبیعی در دبیرستان مروی تهران شروع کردم و در سال 1336 به پایان رساندم.بعد از اخذ دیپلم چند ماهی را در بهبهان گذراندم اما باز به قصد ادامه تحصیل به تهران برگشتم و در کلاس های کنکور دبیرستان هدف شرکت کردم.

همان سال در رشته پزشکی دانشگاه جندی شاپور(دوره اول پذیرش دانشجوی پزشکی اهواز) با کسب رتبه 35 پذیرفته شدم.اکثر اساتید و زبان دانشگاه آلمانی و زیر نظر دانشگاه توبینگن آلمان بود و من علاقه ای به این زبان نداشتم.همزمان در دانشگاه اصفهان و رشته پزشکی پذیرفته شدم و ثبت نام کردم.شرایط اصفهان برای من مطلوب بود.پدر بزرگم در آنجا منزل داشت و من دوران تحصیل را نزد آنها سپری کردم.

چه سالی فارغ التحصیل شدید و پس از آن کجا رفتید؟

سال 1345 فارغ التحصیل شدم و به عنوان افسر وظیفه در درمانگاه پزشکی لشکر 92 زرهی اهواز مشغول شدم.خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن دوران  در یادم مانده است.برای مدتی به عنوان پزشک وظیفه در یکی از مناطق دوردست بختیاری (اندیکای مسجد سلیمان) خدمت کردم.همان روزهای نخست بود که هنوز غروب نشده،یکباره متوجه سکوت مطلق روستا شدم.از درمانگاه که خارج شدم دیدم از آن جمعیت و شلوغی و رفت و آمد هیچ خبری نیست!فضای دلهره آوری بر من حاکم شد.از کسی که در درمانگاه بود پرسیدم چه شده؟چه بر سر این ها آمد؟گفت:آقای دکتر این ها مرضی دارند که اگر هوا تاریک شود و بیرون باشند کور می شوند!من که خیلی متاثر شده بودم به بررسی و مطالعه این موضوع پرداختم و متوجه نوعی بیماری "شب کوری" شدم که بیشتر ناشی از کمبودهای ویتامینی و سوء تغذیه ی شدید آنها بود.این را به مرکز گزارش کردم و آنها پیگیری نمودند.

شروع کارتان در بهبهان چگونه بود؟

خدمت وظیفه که تمام شد به بهبهان آمدم و در "درمانگاه شیرو خورشید" مشغول کار شدم.امکانات پزشکی کم بود و بیمار زیاد.روزانه تا سیصد بیمار می دیدم و اگرچه کار بسیار دشواری بود اما مردم واقعا نیاز داشتند و من از اینکه می توانم کاری بکنم خوشحال بودم.ماههای بعد در بیمارستان و مطب هم مریض می دیدم و کار توانفرسا شده بود.آن موقع تنها یک دکتر به غیر از من مطب داشت و او هم سرگرد دکتر رحیمی (پزشک ارتش) بود.

مردم بیشتر از چه بیماری هایی رنج می بردند؟

در آن سال ها همه چیز کم بود اما بیماری بیداد می کرد.مرض سل و مالاریا اگرچه تا حدی کنترل شده بود اما قربانیان زیادی گرفته و سرخک هم به یک معضل بزرگ تبدیل شده بود و جان خیلی از بچه ها را می گرفت.خود بیماری و مسایل بهداشتی و میکروبی یک طرف،خرافات و تجویزهای شگفت انگیز هم از طرف دیگر به فاجعه دامن می زد.خیلی ها عقیده داشتند که بیمار سرخکی نباید گوشت و سوپ و شیرو... بخورد برای همین هم بی غذایی و سوءتغذیه بیشتر بیمار را از پا درمی آورد.دیفتری هم بسیار شایع بود اما دولت مبارزه جدی با مالاریا و سل را شروع کرد و نتایج خوبی هم گرفت.

چه زمانی وارد بیمارستان شدید؟خاطره ای از آن سال ها دارید؟

از سال 53 تا 57 رئیس بیمارستان و از 57 تا 59 مدیر شبکه بهداشت و درمان بودم و آن سال ها پر از اتفاق و خاطره بود.انقلاب شده بود و گاهی که جوان مجروحی را می آوردند،وقتی پلیس می آمد و احیانا می خواست او را ببرد با جدیت مانع می شدم و هر چه از دستم ساخته بود برای بهبود بیمار می کردم.در همه آن سال ها هیچ بیماری زیر دست من تلف نشد اما یک خاطره جالبی که به سال های اول طبابت من بر می گردد این است که یک روز دکتر برهانی(پزشک جراح حاذق و شریف آن سال ها) در بیمارستان صدایم زد و گفت: "پیرمردی حدود 80 ساله با درد شدید شکم و ناراحتی گوارشی آمده و نیاز به عمل دارد". ما دکتر بیهوشی نداشتیم .وارد اتاق عمل شدیم دکتر برهانی گفت:"دکتر با اتر بیمار را بیهوش کن!"بیهوش که شد دکتر برهانی تیغ جرا حی را گذاشت و همین که شکم بیمار شکافته شد صدایی آمد که"های !چه کار می کنید؟" صدای بیمار بود که به هوش آمده بود و حالا یک بیمار هوشیار با شکم شکافته و روده های بیرون زده روی دست ما مانده بود و ما خیلی نگران بودیم اما بیمار گفت: "چرا دست کشیدید؟کار را ادامه بدهید!"گفتیم :"باید بیهوش بشوی دردت زیاد است"،گفت:"نه آغا!یا علی بگو و کار را ادامه بده!" البته ما باز هم بیشتر اتر ریختیم و جراحی تمام شد و حال بیمار خیلی زود خوب شد. در سال های طابتم متوجه شدم که بیمار هر چه معتقدتر باشد و دعایی که می کند باور داشته باشد زودتر خوب می شود.

چرا ادامه تحصیل ندادید و چه چیز باعث شد برای همیشه در بهبهان بمانید؟

گرفتاری کار زیاد بود و ضرورت و نیاز شهر و مردم به دکتر مرا پایبند می کرد.از سویی دیگر برادر و خواهرانم بزرگ شده بودند و شروع کار من تقریبا مصادف شد با تحصیلات دانشگاهی آنها،لذا من ماندم تا آنها راحت تر تحصیل کنند و درس خواندند و رفتند اما من علاقه شدیدی به خود شهر و کوچه ها و محله ها و دوستان و مردم داشتم و اصلا نمی خواستم خارج از بهبهان زندگی کنم یک بار دوستی به من گفت:"چرا به تهران نمی آیی؟بهبهان چه دارد که مانده ای؟" گفتم :مردم خوب،بهار و صحرا و تپه های شقایق شیر علی و البته ماست!

با این حال همیشه به فکر ادامه تحصیل بودم و یک بار هم در دوره تخصصی بیهوشی پذیرفته شدم اما ترجیح دادم که بیماران را رها نکنم و قید ادامه تحصیل را بزنم.

آقای دکتر به جز حرفه پزشکی سرگرمی یا دلمشغولی داشته اید؟

من همیشه به سینمای کلاسیک علاقمند بودم.هنرپیشه هایی مثل:"کلارک گیبل"،"گری گرانت" و کارگردان هایی مثل :"ویلیام وایلدر" و "پدر خوانده" و ... را دوست داشتم.با موسیقی کلاسیک ایران و ادبیات ایران و جهان زندگی کردم.پنجاه سال مشترک روزنامه اطلاعات بودم و این اواخر یاداشت های دکتر مهاجرانی و کتاب بسیار خوب "گزند باد" او در پاسخ به آقای شاملو را مطالعه کردم.به آثار باستانی پاریزی و برگزیدگان ادب پارسی علاقه  دارم.بسیاری از نوشته های آندره ژید و ویکتور هوگو و بعضی دیگر از نویسندگان بزرگ را پیوسته خوانده ام.

 

نسبت به گذر عمر و کار طبابت و آنچه در زندگی پشت سر گذاشته ای چه احساسی دارید.راضی هستید؟

اولین سفر من به تهران و تحصیل در دبیرستان مروی یک رنسانس در زندگیم بود.پروفسور هشترودی استاد ریاضی و آقای کوشافر استاد فیزیک من بودند.شاگردی چنین بزرگانی برای من یک فرصت مغتنم بود تا اینکه به کار طبابت پرداختم و در تمام این سال ها لحظه ای حسرت کار یا تحصیل دیگری را نخوردم و سعی کردم در همه عمر کاری ام هرگز به بیماری «نه» نگویم و با کمال میل به مردم خدمت کردم،من از زندگی و کارم راضی هستم.

برگردیم به خاطرات گذشته. از همکاران و اساتید برجسته تان بگوئید.

دکتر برهانی که قبلا هم از ایشان یاد کردم مرد بسیار بزرگ و کاردان و محترمی بود. او اهل «گناباد» بود و در زلزله گناباد 35 نفر از اعضای خانواده و فامیل خود را از دست داده بود با این حال هرگز در چهره و گفتارش اثری از یاس و اندوه دیده نمی شد.همسرش خانم «علم» رئیس وقت دانشسرای بهبهان و از بستگان نزدیک «علم» وزیر دربار پهلوی بود.دکتر برهانی جراح بود و از آپاندیس و مشکلات داخلی تا زنان و ارتوپدی،همه را با مهارت و دقت فوق العاده انجام می داد.او در سال 1378 درگذشت.

دکتر «فریدون قشقایی » نیز همکار خوب من بود و دکتر دهدشتی هم که از پزشکان خوب شهر هستند و هنوز به کار طبابت مشغولند.

از وقتی بیمار شده ام شب هایم طولانی تر شده و بی خوابی علی رغم ناراحتی هایش این حسن را هم دارد که فرصت مرور خاطرات گذشته را به من می دهد.

به یاداساتیدم می افتم.دکتر «برجیان» استاد آناتومی.او مرد بسیار مطلع و اندیشمندی بود.

بعضی پزشکان به غیر از طبابت حکیم بودند حکمت و علم الاجتماع  می دانستند که دکتر برجیان و دکتر «نفیسی» استاد داخلی و دکتر «ادیب» از آن جمله بودند.

...اما در همان دوران دبیرستان همواره دلم برای بهبهان تنگ می شد.یادم است در سال 35 یک روز که دلم هوای شهر کرده بود به پاتق معروف بهبهانی ها (مسافر خانه آبادان نو) رفتم به هوای دیدن یک همشهری.آنجا یکی از بازاریان به نام (حاج محمد جعفر...)را دیدم که اتفاقا از دوستان نزدیک پدرم بود و وقتی مرا دید گفت:"هوا به این سردی و این زمستان اینجا چه می کنی؟حالا درس خواندن به چه دردت می خورد؟الآن بهبهان هوا بهاری شده و حتم دارم مادرت یک خروسک خوشمزه محلی بار گذاشته و چه برنج و خورشتی می شود و بچه های محل مشغول "ازمن و شالکو"(دو بازی محلی بهبهانی در آن سال ها) هستند.هیچ جا مثل خانه خودت نمی شود و ...من آن قدر تحت تاثیر قرار گرفتم که بلافاصله به پدرم نامه نوشتم که می خواهم برگردم و اینجا خسته شده ام و از این حرف ها .کم مانده بود به شوق بهبهان ترک تحصیل کنم!

از علاقه ات به بهبهان گفتی،به زودی بهار است و دشت و صحرا سبز و خرم می شود از بهار بگوئید.

من همه چیز این شهر را دوست دارم.خصوصا بهار را و صحرای شیر علی.قدیم ها خیلی بهتر بود.دشت ها و تپه ها از گیاه و گل های شقایق و لاله رنگارنگ شده و به سرخی می زد.زیبا بود.همه چیز زیبا بود.نرگسزار هم در فصل خودش فوق العاده بود.نرگس ما در دنیا نظیر ندارد.زیبا و خوشبو.

خاک بهبهان دامن گیر است و من با اینکه می توانستم در هر جای ایران و بلکه جهان زندگی کنم،اینجا را ترجیح دادم و از این بابت هم خوشحالم.

 

 

 

 

 

 

[ جمعه سیزدهم بهمن 1391 ] [ 0:18 ] [ فرزاد صدری ]

خبر کوتاه بود و تلخ.آ شیخ بزرگ هم رفت ... شیخ بزرگ کسی نبود جز امام جمعه محبوب بهبهان در سال های دفاع مقدس .سال های عشق و ایثار و فداکاری .سال هایی که هنوز حنای مدیرانش رنگی داشت و گنجشگ جای گنجشک بود و قناری جای قناری! و هنوز منبرهای نماز جمعه منبر خطابه بود نه خطاب! سال هایی که امام جمعه به منبرش قداست می داد و کمتر مامومی از امام خود حرف خلاف واقع می شنید!

شیخ بزرگ مجتهدی نمونه بسیار خوبی از ائمه جمعه ای بود که بوی پرهای قناری هایش مستت می کرد و آواز قناری ها ی او هیچ شباهتی به جیک جیک گنجشکان نداشت!

"آشیخ بزرگ" لقبی بود که مردم به او داده بودند چرا که «بزرگ بود و از اهالی امروز و باتمام افق های باز نسبت داشت،و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید». سال ها مبارزه کرد تا بواسطه نامش بهبهان را به همه بشناساند امید که بهبهان و بهبهانی هم او را بشناسد!

مرحوم مجتهدی در سال 1314 برای ادامه تحصیلات خود به قم می رود و تا سال 1316 در مدرسه معروف «آیت الله حجت» درس می خواند.او در این مدرسه با شهید مطهری در درس سیاسی هم مباحثه بوده و به تحلیل مسائل سیاسی روز می پردازد.شیخ سپس در سال 1316 به بهبهان برمی گردد و در سال 1318 تشکیل خانواده می دهد.سال های 1318 تا 1320 سال های اوج فشار رضا خانی بر روحانیت است و به قول معروف بازار روحانیت در این سال ها کساد بوده و مجتهدی جوان ترجیح می دهد به جای مسجد و منبر و خطابه به تازه عروسش رسیدگی کند. این فضا البته برای او کسالت آور است لذا در سال 1321 مدرسه علمیه امامزاده ابراهیم را احیاء می کند.مدرسه ای که ظاهرا پدرش راه اندازی کرده بود و او یکی از مدرسین اصلی حوزه می شود.

بین سال های 1323 یا 24 مجتهدی جوان دوباره به قم می رود و در حدود یک سال از محضر علمایی چون آیت الله بروجردی،آیت الله گلپایگانی و حضرت امام کسب فیض می کند و برای انتقال آموخته هایش به زادگاه خود برمی گردد.پدر او  حاج شیخ عبدالهادى مجتهد بهبهانى در این سال ها زنده است و مردم او را به شیخوخیت قبول دارند. حاج شیخ محمد حسین در کنار پدر به مسائل سیاسی اجتماعی ورود می کند تا اینکه به حوادث ملی نزدیک می شویم و بهبهان نیز نقش مهمی در این حوادث ایفا می کند.شیخ جوان به همراه پدر حوادث و اتفاق های نهضت ملی شدن نفت را در بهبهان رهبری و کارگردانی می کنند و تجربه خوبی را از این اتفاقات کسب می کند.

سال 1341 حاج شیخ عبدالهادى فوت می کند و شیخ جوان در راه مبارزه تنها می ماند . اتفاقا این سال مصادف می شود با شروع نهضت اسلامی و ورود روحانیت شیعه به مسائل سیاسی کشور. حاج شیخ محمد حسین، مدرسه امامزاده ابراهیم و صحنه سرای آن را به مهمترین کانون مبارزه در سال های 1341 تا 1343 تبدیل می کند.سال 1343 اگرچه اعتراض ها فروکش می کند اما مدرسه علمیه امامزاده ابراهیم از فعالیت سیاسی به فعالیت فرهنگی اجتماعی تغییر رویه می دهد و چراغ مبارزه را در جبهه ای دیگر روشن نگه می دارد و به تبلیغ مباحث مذهبی و فرهنگی می پردازد به گونه ای که مدرسه علمیه امامزاده ابراهیم تا سال 1348 دارای یکی از کتابخانه های بزرگ منطقه بوده است.

حادثه اردیبهشت  سال 1356 و اعتراض های مردمی در بهبهان را شاید بتوان نقطه عطفی در تاریخ انقلاب اسلامی دانست .در ااردیبهشت این سال یک روحانی مبارز به نام "شیخ علی اکبر رضوانی" به مدت 3 شب به منبر می رود و مردم را به تظاهرات علیه رژیم  شاه فرا می خواند.کارگردان این مراسم کسی نیست جز حاج شیخ محمد حسین مجتهدی.جمعیت بسیار زیادی در بهبهان به درخواست روحانی مبارز پاسخ مثبت می دهند و با راهپیمایی خود شعار "مرگ بر شاه" سر می دهند.این خبر به مناطق مختلف کشور می رسد و حیرت سایر شهرهای ایران را بر می انگیزد چرا که به گمان خیلی ها پس از سقوط دولت مصدق شعار مرگ بر شاه در هیچ شهری یا شنیده نشده بود و یا در حرکتی منسجم این شعار سر داده نشده بود.به نظر می رسید پس از شهادت حاج آقا مصطفی خمینی سرو صدای خاصی در کشور ایجاد نشده بود و حرکت انقلابی مردم بهبهان باعث خشم عوامل ساواک شده است چرا که این حرکت زمانی رخ می دهد که حتی در شهرهای بزرگ نیز خبری از حوادث انقلاب نیست.ساواک آغاجری آقای مجتهدی را بازخواست می کند و او را مسئوول این آشوب ها می داند.

رمضان سال 1357  (یا 56)مردم بهبهان دست به راهپیمایی بزرگی علیه حکومت می زنند  که به دنبال آن حکومت مجتهدی و 2 روحانی دیگر به نام های «دعاوی» و «موسوی بلادی» را به مدت 3 ماه به زندان اوین می برد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از اینکه حجت الاسلام بخردیان امام جمعه وقت بهبهان به شهادت می رسند،حضرت امام(ره) در 18 بهمن ماه سال 1360 طی حکمی حجت الاسلام حاج شیخ محمد حسین مجتهدی را به سمت امام جمعه بهبهان منصوب می کند که به مدت 20 سال این سمت را عهده دار می شود. او چند سال بعد از انتصاب به عنوان امام جمعه، از طرف مردم استان نماینده مردم خوزستان در اولین دوره مجلس خبرگان رهبری می شود که 8 سال نیز در این سمت باقی می ماند.

مرحوم مجتهدی که ریاست ستاد پشتیبانی جنگ را در بهبهان نیز عهده دار بوددر تمام سال های دفاع مقدس ضمن سرکشی به جبهه ها و حضور در خاک مقدم جبهه و حتی حضور در خاک دشمن از رزمندگان دلجویی می کرد و  آنها را تشویق به ایستادگی و مبارزه می کرد.

این امام جمعه خوشنام بسیاری شخصیت های سیاسی از جمله بنی صدر،شهید رجایی،میرحسین موسوی،هاشمی رفسنجانی و شیخ مهدی کروبی را در بهبهان میزبانی کرده و ارتباط بسیار نزدیکی با هاشمی رفسنجانی داشته است. در سال 1376 خیلی ها از او می خواهند که به نفع یک کاندیدای خاص دخالت کند اما نمی پذیرد و اعلام می کند: مردم هوشمندانه راه خود را انتخاب خواهند کرد.

به باور بسیاری از فرهیختگان بهبهان بزرگترین کاری که مرحوم مجتهدی در زمان حیات خود و تصدی امامت جمعه بهبهان انجام داد مبارزه او با باورهای غلط و سنت های مذموم فاتحه خوانی در بهبهان بود.در دهه 60 و اوایل دهه 70 رسم بود که هر وقت کسی از دنیا می رفت به مدت یک هفته برای او فاتحه خوانی می کردند و در مساجد با چای و سیگار و شربت و شیرینی از شرکت کنندگان در مراسن پذیرایی می کردند و عده زیادی نیز به ناهار دعوت می شدند.او با کمک سید محمد سید و فرماندار وقت بهبهان بساط این رسم و رسوم غلط را برچید و با ارائه خطبه ای غرا در نماز جمعه مردم بهبهان را از ادامه این سنت غلط بازداشت و اعلام کرد هرکس فوت کند صاحبان عزا فقط یک روز مردم را به فاتحه خوانی دعوت کنند و سالگرد میت نیز فقط در فبرستان برگزار شود.ضمن اینکه به مردم توصیه کرد برای پذیرایی در مسجد نیز فقط از کلوچه مسقطی استفاده شود .اقدام زیبایی که هنوزا هنوز در بهبهان پابرجاست و مردم این کار خیر را به او نسبت می دهند.

آقای مجتهدی همچنین در پائیز سال 1361 نیز در جریان کشف آرامگاه کیدین هوتران در جریان خاکبرداری از سد مارون بلافاصله در محل حاضر شد و کمک کرد تا اشیاء کشف شده برای تحقیقات بیشتر در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار گیرد .

او همچنین افتخار این را داشت که پدر شهید خطابش کنند و از نزدیک با رزمندگان مانوس باشد.درست در خلاء این عالم ربانی است که برخی تریبون موقت نماز جمعه را در تهران رها می کنند و در شهر دارالمومنین،به جای خطابه، مومنان را خطاب می کنند!

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

پی نوشت:

سپاس بی پایان از فرهیخته گرامی محمدرضا مجتهدی فرزند کوچک مرحوم مجتهدی که در کمال ادب و متانت اطلاعات این یاداشت را در اختیار اینجانب قرار داد.

[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 15:20 ] [ فرزاد صدری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و هنوز بهبهان و بهبهانی را دوست دارم ...