صفای بهبهان
 

 
بدون حضور در صحرای کربلا برای خودش شمری بود. شمری که وقتی خنجر به دست به گودال قتلگاه تعزیه ها می رفت دلش می شد مجلس روضه. چشمانش مشک های تیر خورده ای بود که حرمله لازم نداشت. یکسره آب از دیدگان می ریخت. شمر نبود حر بود انگار. می خواست چکمه ها را گردن بیاندازد و بیفتد روی پاهای آقا. شمر اینقدر مهربان مقتل ها به خود ندیده اند.
شمر ما پای بی دستی سقا،پای حنجر پاره ششماهه ،پای خارهای مغیلان فرو رفته در پاهای رقیه زار می زد. حالا که محرم دیگری رسیده است چقدر دلتنگش شده ایم. یادت سبز شمر دوست داشتنی تعزیه ها

[ جمعه یکم آبان ۱۳۹۴ ] [ 9:12 ] [ فرزاد صدری ]
این یاداشت را به درخواست دوست هنرمند و فرهیخته ام امیر عفاف مدیر محترم روابط عمومی سینما پرسیا شیراز در روز سینما نوشتم که پس از تاخیر منتشر می کنم.

سینما نه برای منِ روزنامه نگار نه برای آن دوست منتقد و نه برای اهالی سینما که برای همه مردم در اغلب زمان ها نوستالژی است.شاید اغراق نباشد اگر بگوئیم همه مردم حداقل در 50 سال اخیر از سینما نوستالژی دارند.اغلب نوستالژی ها هم مشترک است.از دزدکی رفتن به سینما دور از چشم پدر تا خوردن تخمه و ساندویچ کالباس  که این یکی بیش از چند دهه است بدون رقیب مانده و همچنان تنها ساندویچ موجود در بوفه سینما هاست.قرارهای عاشقانه دوران جوانی و داستان های عاشقانه ای که مدت ها ورد زبانمان بود از دیگر نوستالژی هایی است که هرگز از ذهنمام خارج نمی شوند.اما سینما برای من فقط این نوستالژی ها نیست.سطل زباله روبروی سینما "شهر قصه" بهبهان برای من و بسیاری از سینماروهای حرفه ای شهر کوچکم صندوق گنجی می ماند که آپارات های فرسوده درون آن حکم طلا داشت! برش دقیق این آپارات ها و قرار دادنشان در جعبه هایی که از دو عدسی و یک منبع نور برخوردار بود غوغایی در درونمان برپا می کرد که "سینما" را به خانه برده بودیم!

سینما قصه آرزوهاست آرزوهای کودکی،نوجوانی،جوانی و حتی بزرگسالی! عجیب است که اغلب خاطرات نوجوانی من از سینما همراه با کسانی است که دیگر در این دنیا نیستند .از جمله اولین خاطرات خوبی که از سینما دارم،دیدن فیلم "راکی 1" اگر اشتباه نکنم در سینما "کارون" یا شاید هم "آفریقا"اهواز به همراه خدا بیامرز مادرم است!بعید می دانم او به تعداد انگشتان یکدست هم به سینما آمده باشد اما آن روز همراه من ،برادر و خواهرزاده ام آمد تا غصه بیماریش را نخوریم.هنوز که هنوز است سیلوستر استالونه و آن قیافه منحصر به فردش را دوست دارم هنرپیشه ای که اگر نسل امروز شانس این را داشت که او را بر پرده ببیند فراتر از یک ستاره دوستش داشتند.

فیلم بعدی اما باز هم بی ارتباط با مادر نیست!اوایل انقلاب بود و همه در تب و تاب دیدن فیلم های مذهبی بودند تا باورشان شود "سینما فحشا" نیست که رهبرشان گفته بود: "ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم". در هر حال سینما "شهر قصه" بهبهان "محمد رسول الله" مصطفی عقاد را اکران کرده بود و نزدیک ترین دوست دوران 9 و 10 سالگی و البته نوجوانی از آن عاشقان سینه چاک "امام خمینی" به نام "علیرضا صدیقی"بود،که همه کوچه ها و خیابان ها را زیر پا می گذاشت تا بلکه عکسی از امامش پیدا کند.نمایش فیلم "محمد رسول الله" فرصت خوبی بود تا بر پرده نقره ای تصویری تازه از پیامبری که  امامش وصف کرده بود،ببیند و چه کسی بهتر از من می توانست او را همراهی کند.فیلم خیال تمام شدن نداشت و ما نیز گذشت زمان را حس نمی کردیم.فیلم که تمام شد ساعت از 12 نیمه شب هم گذشته بود و ما دو نفر البته سرجمع 20 سالمان نمی شد! از درب خروجی سالن که بیرون آمدیم چهره نگران مادر و خواهرم بود که ما را انتظار می کشیدند جای شکرش باقی بود که نام فیلمی که بر پرده سینما خودنمایی می کرد محمد رسول الله" بود.....

"علیرضا" در سن 15 سالگی در عملیات "خیبر" شهید شد و من را برای همیشه تنها گذاشت. "توبی تایلر" آخرین فیلمی بود که ما با هم دیدیم.

کلاس سوم دبستان که بودم مبصر هیکلی داشتیم به نام "لطف اله رحمانی" که همه بچه ها از او حساب می بردند.خاطرم می آید خانم معلم یک روز هر دوی ما را برای تنبیه فراخواند.چوب را که به دست رحمانی زد ترک خورد و وقتی به دست من زد شکست! از رحمانی جز این تصویر دیگر تصویری در ذهنم نمانده بود. سینما "شهر قصه" فیلم معروف "اسپارتاکوس "را اکران کرده بود و من هم برای دیدن فیلم به سینما رفته بود.نوبت "آنتراکت" که رسید هیچ پولی در جیب نداشتم که ساندویچ کالباس معروف سینما را بخرم.گرسنه ام بود و بوی کالباس هم در سالن انتظار سینما پیچیده بود ناگهان دستی مهربان بر شانه ام زد و با لبخند ساندویچ کالباسش را که دو نصف کرده بود به من تعارف زد باورم نمی شد این همان "لطف الله رحمانی"مبصر هیکلی کلاس سوم دبستان بود ... دو سال بعد وقتی رحمانی کلاس دوم راهنمایی بود در حمله موشکی صدام به شهادت رسید تا باز هم این سینما باشد که یاد و خاطره شهدا را برای من زنده نگه می دارد.

نوجوان بودیم و خیال پرداز.ژول ورن خدای رویاها بود و "جزیره اسرار آمیز" این مرد رویایی بر پرده سینما خودنمایی می کرد.این بار با برادر "شهید علیرضا صدیقی" بودم."حسین" پسر خاله من بود و علیرضا برادر ناتنی او اما رفاقتم با علیرضا بیشتر از حسین بود.علیرضا که نبود مونس تنهایی هایم حسین بود و با او به سینما می رفتم."پلان به پلان "جزیره اسرار آمیز" را هشت چشمی نگاه می کردیم و این بار وقتی آنتراکت دادند یادمان رفت ساندویچ کالباس بخریم تمام مدت آنتراکت را پیش بینی می کردیم که سرانجام داستان فیلم چه می شود و "کاپیتان نمو" که نقشش را "عمر شریف" بازی می کرد،سرنوشتش چه خواهد شد؟ جزیره اسرار آمیز و کاپیتان نمو تا مدت ها مهمترین بحث من و حسین را تشکیل می داد...مدتی بود حسین در رودخانه غرق شد و من باورم کردم تنها "تصویر" است که می ماند...از کودکی تا به حال خیلی از دوستانم را از دست داده ام خیلی از آنها در جنگ شهید شدند اما دوستانی که با سینما از آنها خاطره دارم بیشتر از همه در بایگانی ذهنم مانده اند تنها "جادوی سينما " است که خاطرات را روح می بخشد و به آنها جان می دهد.تنها "جادوی سینما" است که مسیح وار "تقلب کردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جوانی" و همه خاطرات زشت و زیبا را برای ما زنده می کند بی آنکه منتی بر ما داشته باشد.در پایان می خواهم بگویم هیچ فیلمی به پای خود سینما نمی رسد که "شاهکار" خود سینما است .شاهکار "برادران لومیر" هستند که با اختراعشان حد و مرزی برای آرزوهای ما باقی نگذاشتند آرزوهایی که با آنها زنده ایم و خاطراتی که مرورشان آراممان می کند.زنده باد سینما! زنده باد برادران لومیر !و زنده باد آرزو!

 

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 22:51 ] [ فرزاد صدری ]
مونس و همدم شب های قرآن و دعا مدت هاست در کماست! ظهر یکی از روزهای گرم رمضان امسال وقتی مشغول تهیه مقدمات افطار روزه داران هیات محبین اهل بیت (ع) (بهبهانی های مقیم شیراز) بود،می رود تا کمی استراحت کند.کسی چه می دانست او چشم که بر هم می نهد تا امروز نگاهش را از ما دریغ می کند!کاش چشمانش را نمی بست.کاش تن خسته او را در باغ فدک آموزش و پرورش می دیدیم که چشم انتظار روزه داران برای پذیرایی از افطاری آنها است.دلم برای لبخند هایش تنگ شده است.دلم برای صوت نوحه و دعا و قرآنش تنگ شده است.شب دوم احیای رمضان امسال وقتی پس از مدت ها مرا دید لبخندی به صورتم زد و گفت:خوش آمدی برادر دلتنگت بودم. دلواپسم بود!چندین بار تلفن زد و نگران غیبتم بود.مدت ها بود سه شنبه شب های قرآن را غیبت کرده بودم و گویی از حضور در جلسات قرآن شرمگین می شدم! احساس گناهکاری را داشتم که حتی قرآن هم آرامش نمی کرد! و او در همه روزهای غیبتم تلفن هایش را از من دریغ نمی کرد و می گفت: مرد تو را چه می شود؟ دل به خدا بسپار قوی باش...

عابدین گچکوبان عمود خیمه بهبهانی های مقیم شیراز بود.بهانه اش برای جمع کردن آنها کتاب خدا و مداحی و نوحه خوانی برای اهل بیت (ع) بود.هیچ مناسبتی را از دست نمی داد،اگر شده با یک پیامک.پذیرایی از مردان همشهری را خودش و محمد امین فرزند بزرگش بر عهده می گرفت و همسر با ایمانش بانوان را پذیرایی می کرد.خستگی با خانواده او رابطه خوبی نداشت که امیرحسین فرزند خردسالش نیز در پذیرایی از مردان دعا سر از پا نمی شناخت.زندگی شان وقف کتاب خدا و حضرت رسول (ص) و ائمه اطهار بوده و هست.

در تمام این سال ها بارها تصمیم گرفتم با او گفت و گو داشته باشم اما هر بار به بهانه ای از انجام گفت و گو شانه خالی می کرد تا خدای ناکرده یک وقت متهم به ریا نشود.حالا نزدیک به یک ماه است نگاهش را از ما دریغ داشته و ما را در حسرت شنیدن صدای گرم و صمیمی اش گذاشته است.همه بچه های  هیات محبین  اهل بیت (ع) و سایر دوستان بهبهانی و شیرازی او امیدوارند عابدین سلامی دوباره به زندگی دهد و عبادات خا لصانه اش رابه نظاره بنشینند.همه بچه های هیات، مسجد دشتی شیراز و حتی میکروفن هایی که برای قرائت دعا و قرآن تعبیه شده اند دلتنگ صدای گرم و صمیمی اش هستند!

برای او دعا می کنیم که ستون خیمه محفل کوچکمان در غربت است.برای او که برق چشمانش غروب ایمان را نوازش می کرد.

اللهم اشفع کل مریض

[ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 11:18 ] [ فرزاد صدری ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و هنوز بهبهان و بهبهانی را دوست دارم ...