صفای بهبهان
 

شمر که می شد دلت می خواست بروی تا عمق تاریخ کربلا. تا قصه خنجر و حنجر.شمر که می شد می فهمیدی کربلا در آن ظهر پر از عطش روایت گر چه قصه بی تکراری بوده است.شمر تعزیه های بهبهان پر کشید تا حالا میان قاب های خسته و رنگ و رورفته روزگار چه بسیار عزیزان هنرمندی که دیده نمی شوند.

شمر که می شد تصور میکردی روی تل زینبیه ایستاده ای،دوشادوش بی بی زینب و "او می دوید و من می دویدم"،او می نشست و من می نشستم، او می کشید و من می کشیدم و او می برید و من می بریدم برایت معنای واقعی می یافت.

شمر قصه ما اما بیرون از گود قتلگاه، دوست داشتنی بود،دوست داشتنی تر از آنکه دلت بیاید شمر صدایش بزنی. اصلا نگاهش تو را به نگاه پیرمردهای دشت نینوا حواله می داد. به نگاه حبیب به نگاه پسر عوسجه. او حالا آسمانی شده است.سفر بخیر شمر دوست داشتنی. آقا را که دیدی بگو اینجا ما همه مان درونمان شمرهایی خوابیده اند.بگو شفاعت مان کنند که حالمان حال و آینده و گذشته مان ما را شرمسارش می کند.

خوش به حالت.تکیه بر عصای همیشگی ات دادی و چهار گوشه سن روزگار را بوسیدی و چمدان چوبی ات را بر دوش روانه دیار سایه ها شدی. ما بدون تو بازیگران بی کارگردانیم. این طرح تلخ ،مستحق دیالوگ وداع نبود…

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 1:54 ] [ فرزاد صدری ]

آرزوهای رنگی اش حالا میان سطرهای سیاه و سفید روزنامه دراز به دراز خوابیده اند و نگاهش طعم کافور و الرحمن و حلوا می دهد.

«دایی زاده» بهبهانی ها در سکوت و بی خبری چمدان چوبی اش را برداشت و روز گذشته در یک شب جمعه،مسافر دیار سایه ها شد بی آنکه رفتنش تیتر اول روزنامه ای شود !

همنشین کاغذهای کاهی، حالا عکسش در گوشه اعلامیه ای سینه دیوارها آرام گرفته و نگاهش پر از ناگفته هایی است که گفتنش دل را به درد می آورد. یادش بخیر همه روزهایی که خورشید با صدای او طلوع می کرد و فریاد «روزنامه ، روزنامه » اش حالا در غروب تقویم عمرش فقط یادگاری نوستالژیکی برای همشهریانش بر جای نهاده است.

در بازی یکی بود یکی نبود روزگار، دلت می خواهد با جای خالی نبودنش جمله سازی کنی، تیتر خلق کنی و زیر آور فراقش ، مرثیه ها را مرور کنی.یادت همیشه در یادها می ماند.

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 16:58 ] [ فرزاد صدری ]
این یاداشت را به درخواست دوست هنرمند و فرهیخته ام امیر عفاف مدیر محترم روابط عمومی سینما پرسیا شیراز در روز سینما نوشتم که پس از تاخیر منتشر می کنم.

سینما نه برای منِ روزنامه نگار نه برای آن دوست منتقد و نه برای اهالی سینما که برای همه مردم در اغلب زمان ها نوستالژی است.شاید اغراق نباشد اگر بگوئیم همه مردم حداقل در 50 سال اخیر از سینما نوستالژی دارند.اغلب نوستالژی ها هم مشترک است.از دزدکی رفتن به سینما دور از چشم پدر تا خوردن تخمه و ساندویچ کالباس  که این یکی بیش از چند دهه است بدون رقیب مانده و همچنان تنها ساندویچ موجود در بوفه سینما هاست.قرارهای عاشقانه دوران جوانی و داستان های عاشقانه ای که مدت ها ورد زبانمان بود از دیگر نوستالژی هایی است که هرگز از ذهنمام خارج نمی شوند.اما سینما برای من فقط این نوستالژی ها نیست.سطل زباله روبروی سینما "شهر قصه" بهبهان برای من و بسیاری از سینماروهای حرفه ای شهر کوچکم صندوق گنجی می ماند که آپارات های فرسوده درون آن حکم طلا داشت! برش دقیق این آپارات ها و قرار دادنشان در جعبه هایی که از دو عدسی و یک منبع نور برخوردار بود غوغایی در درونمان برپا می کرد که "سینما" را به خانه برده بودیم!

سینما قصه آرزوهاست آرزوهای کودکی،نوجوانی،جوانی و حتی بزرگسالی! عجیب است که اغلب خاطرات نوجوانی من از سینما همراه با کسانی است که دیگر در این دنیا نیستند .از جمله اولین خاطرات خوبی که از سینما دارم،دیدن فیلم "راکی 1" اگر اشتباه نکنم در سینما "کارون" یا شاید هم "آفریقا"اهواز به همراه خدا بیامرز مادرم است!بعید می دانم او به تعداد انگشتان یکدست هم به سینما آمده باشد اما آن روز همراه من ،برادر و خواهرزاده ام آمد تا غصه بیماریش را نخوریم.هنوز که هنوز است سیلوستر استالونه و آن قیافه منحصر به فردش را دوست دارم هنرپیشه ای که اگر نسل امروز شانس این را داشت که او را بر پرده ببیند فراتر از یک ستاره دوستش داشتند.

فیلم بعدی اما باز هم بی ارتباط با مادر نیست!اوایل انقلاب بود و همه در تب و تاب دیدن فیلم های مذهبی بودند تا باورشان شود "سینما فحشا" نیست که رهبرشان گفته بود: "ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم". در هر حال سینما "شهر قصه" بهبهان "محمد رسول الله" مصطفی عقاد را اکران کرده بود و نزدیک ترین دوست دوران 9 و 10 سالگی و البته نوجوانی از آن عاشقان سینه چاک "امام خمینی" به نام "علیرضا صدیقی"بود،که همه کوچه ها و خیابان ها را زیر پا می گذاشت تا بلکه عکسی از امامش پیدا کند.نمایش فیلم "محمد رسول الله" فرصت خوبی بود تا بر پرده نقره ای تصویری تازه از پیامبری که  امامش وصف کرده بود،ببیند و چه کسی بهتر از من می توانست او را همراهی کند.فیلم خیال تمام شدن نداشت و ما نیز گذشت زمان را حس نمی کردیم.فیلم که تمام شد ساعت از 12 نیمه شب هم گذشته بود و ما دو نفر البته سرجمع 20 سالمان نمی شد! از درب خروجی سالن که بیرون آمدیم چهره نگران مادر و خواهرم بود که ما را انتظار می کشیدند جای شکرش باقی بود که نام فیلمی که بر پرده سینما خودنمایی می کرد محمد رسول الله" بود.....

"علیرضا" در سن 15 سالگی در عملیات "خیبر" شهید شد و من را برای همیشه تنها گذاشت. "توبی تایلر" آخرین فیلمی بود که ما با هم دیدیم.

کلاس سوم دبستان که بودم مبصر هیکلی داشتیم به نام "لطف اله رحمانی" که همه بچه ها از او حساب می بردند.خاطرم می آید خانم معلم یک روز هر دوی ما را برای تنبیه فراخواند.چوب را که به دست رحمانی زد ترک خورد و وقتی به دست من زد شکست! از رحمانی جز این تصویر دیگر تصویری در ذهنم نمانده بود. سینما "شهر قصه" فیلم معروف "اسپارتاکوس "را اکران کرده بود و من هم برای دیدن فیلم به سینما رفته بود.نوبت "آنتراکت" که رسید هیچ پولی در جیب نداشتم که ساندویچ کالباس معروف سینما را بخرم.گرسنه ام بود و بوی کالباس هم در سالن انتظار سینما پیچیده بود ناگهان دستی مهربان بر شانه ام زد و با لبخند ساندویچ کالباسش را که دو نصف کرده بود به من تعارف زد باورم نمی شد این همان "لطف الله رحمانی"مبصر هیکلی کلاس سوم دبستان بود ... دو سال بعد وقتی رحمانی کلاس دوم راهنمایی بود در حمله موشکی صدام به شهادت رسید تا باز هم این سینما باشد که یاد و خاطره شهدا را برای من زنده نگه می دارد.

نوجوان بودیم و خیال پرداز.ژول ورن خدای رویاها بود و "جزیره اسرار آمیز" این مرد رویایی بر پرده سینما خودنمایی می کرد.این بار با برادر "شهید علیرضا صدیقی" بودم."حسین" پسر خاله من بود و علیرضا برادر ناتنی او اما رفاقتم با علیرضا بیشتر از حسین بود.علیرضا که نبود مونس تنهایی هایم حسین بود و با او به سینما می رفتم."پلان به پلان "جزیره اسرار آمیز" را هشت چشمی نگاه می کردیم و این بار وقتی آنتراکت دادند یادمان رفت ساندویچ کالباس بخریم تمام مدت آنتراکت را پیش بینی می کردیم که سرانجام داستان فیلم چه می شود و "کاپیتان نمو" که نقشش را "عمر شریف" بازی می کرد،سرنوشتش چه خواهد شد؟ جزیره اسرار آمیز و کاپیتان نمو تا مدت ها مهمترین بحث من و حسین را تشکیل می داد...مدتی بود حسین در رودخانه غرق شد و من باورم کردم تنها "تصویر" است که می ماند...از کودکی تا به حال خیلی از دوستانم را از دست داده ام خیلی از آنها در جنگ شهید شدند اما دوستانی که با سینما از آنها خاطره دارم بیشتر از همه در بایگانی ذهنم مانده اند تنها "جادوی سينما " است که خاطرات را روح می بخشد و به آنها جان می دهد.تنها "جادوی سینما" است که مسیح وار "تقلب کردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جوانی" و همه خاطرات زشت و زیبا را برای ما زنده می کند بی آنکه منتی بر ما داشته باشد.در پایان می خواهم بگویم هیچ فیلمی به پای خود سینما نمی رسد که "شاهکار" خود سینما است .شاهکار "برادران لومیر" هستند که با اختراعشان حد و مرزی برای آرزوهای ما باقی نگذاشتند آرزوهایی که با آنها زنده ایم و خاطراتی که مرورشان آراممان می کند.زنده باد سینما! زنده باد برادران لومیر !و زنده باد آرزو!

 

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 22:51 ] [ فرزاد صدری ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و هنوز بهبهان و بهبهانی را دوست دارم ...